شب عاشورا

خطبه امام حسین ( علیه السلام ) شب عاشورا
 
امام حسین ( علیه السلام ) یاران خود را نزدیک غروب به نزد خود فراخواند .
حضرت علی بن الحسین ( علیه السلام ) می فرماید :
من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالیکه بیمار بودم پدرم به اصحاب خود فرمود :
 
" اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ ، اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لک من الشاکرین ، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خیرا من اصحابى ولا اهل‌بیت ابر ولا اوصل من اهل ‌بیتى فجزاکم الله جمیعا عنى خیرا . الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لکم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیکم منى ذمام ، هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه و جملا و لیاخذ کل رجل منکم بید رجل من اهل‌ بیتى فجزاکم الله جمیعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادکم و مدائنکم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غیرى . "
 
من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌ بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌ بیتم نمى ‌شناسم ، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد ! من مى‏ دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید . من به شما اجازه مى ‏دهم و بیعت خود را از شما بر مى ‏دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده کنید و هر یک از شما دست یک تن از اهل‌ بیت مرا بگیرید و در روستا ها و شهر ها پراکنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد . این مردم ، مرا مى ‏خواهند و چون بر من دست یابند با شما کارى ندارند .
خدای را ستایش می کنم بهترین ستایش ها و او را سپاس می گویم درخوشی و ناخوشی . بارخدایا ! تو را سپاسگزارم که ما را به نبوت گرامی داشتی و علم قرآن و فقه دین را به ما کرامت فرمودی و گوشی شنوا و چشمی بینا و دلی آگاه به ما عطا کردی ، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده . من یارانی بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بیتی فرمانبردارتر و به صله رحم پای بندتر از اهل بیتم نمی شناسم . خدا شما را بخاطر یاری من جزای خیر دهد . من می دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید .
من به شما اجازه می دهم و بیعت خود را از شما برمی دارم تا از سیاهی شب برای پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده کنید و هر یک از شما دست یک تن اهل بیت مرا بگیرید و در روستا ها و شهر ها پراکنده شوید تا خداوند فرج خود را برای شما مقرر دارد . این مردم مرا می خواهند و چون بر من دست یابند با شما کاری ندارند .
 
 
پاسخ یاران امام حسین ( علیه السلام )
 
برادران امام و فرزندان و برادر زادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر ( فرزندان حضرت زینب ( علیهاالسلام ) ) به امام عرض کردند : ما برای چه دست از تو برداریم ؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم ؟ خدا نکند هرگز چنین روزی را ببینیم .ابتدا حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروی کردند و جملاتی همانند ، برزبان راندند .
پس امام حسین ( علیه السلام ) روی به فرزندان عقیل نمود و فرمود : شما را کشته شدن مسلم کافی است بروید که من شما را اذن دادم .
آنها گفتند : سبحان الله مردم چه می گویند ؟ می گویند ما بزرگ سالار خود و عموزادگان خود که بهترین مردم بودند در دست دشمن رها کردیم و با آنها به طرف دشمن تیری رها نکردیم و نیزه و شمشیری علیه دشمن به کار نبردیم ! نه ! بخدا سوگند چنین نکنیم ، بلکه خود و اموال و اهل خود را فدای تو سازیم و در کنار تو بجنگیم و هر جا که روی کنی با تو باشیم ننگ باد بر زندگی پس از تو .
سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت :
بهانه مادر پیشگاه خدا برای تنها گذاردن تو چیست ؟ بخدا سوگند این نیزه در سینه آنها فرو برم و تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله کنم اگر سلاحی نداشته باشم که با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب می کنم . بخدا سوگند که ما تو را رها نکینم تا خدا بداند که حرمت پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم ، بخدا قسم اگر بدانم که کشته می شوم و بعد زنده می شوم و سپس مرا می سوزانند و دیگر بار زنده می گردم و سپس در زیر پای ستوران بدنم درهم کوبیده می شود و تا هفتاد بار این کار را در حق من روا بدارند هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم و چرا چنین نکنم که کشته شدن یکبار و پس از آن کرامتی است که پایانی ندارد .
پس از او زهیر بن قین برخاست و گفت بخدا سوگند دوست دارم کشته شوم ، باز زنده گردم ، و سپس کشته شوم تا هزار مرتبه تا خدا تو را و اهل بیت تو را از کشته شدن در امان دارد .
 
مرگ از عسل شیرین تر است
 
حضرت قاسم بن حسن ( علیه السلام ) به امام حسین ( علیه السلام ) عرض کرد :
آیا من هم در شمار شهیدانم ؟
امام حسین ( علیه السلام ) با عطوفت و مهربانی فرمود : ای فرزندم مرگ در نزد تو چگونه است ؟
عرض کرد : ای عمو مرگ در کام من از عسل شیرین تر است .
و چه زیبا است این شعر در توصیف این نوجوان :
گرچه من خود کودکى نو رسته ‏ام    لیک دست از زندگانى شسته ‏ام
کرده در روز ولادت مام من       باز با شهد شهادت کام من
امام حسین ( علیه السلام ) فرمود : عمویت به فدای تو باد آری تو نیز از شهیدان خواهی بود آن هم پس از رنجی سخت و پسرم عبدالله نیز کشته خواهد شد .
قاسم گفت : اى عمو ! مگر لشکر دشمن به خیمه ‏ها هم حمله مى ‏کنند تا عبدالله شیرخوار هم شهید شود ؟!
امام علیه ‏السلام فرمود : عمویت به فدایت تو باد ! عبدالله کشته خواهد شد هنگامى که دهانم از شدت عطش خشک شود و به خیمه‏ ها آمده آب با شیر طلب کنم و چیزى نیابم ، فرزندم عبدالله را طلب مى‏ کنم تا از رطوبت دهانش بنوشم ، چون او را نزد من آوردند قبل از آن که لبانم را بر دهان او بگذارم ، شقاوت پیشه ‏اى از لشکریان دشمن ، گلوى فرزند شیر خوارم را با تیر پاره کند و خون او بر دستانم جارى شود ، آنگاه است که دست به آسمان بلند کنم و از خدا طلب صبر نمایم و به ثواب او دل بندم ، در این حال نیزه ‏هاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خیمه ‏ها زبانه کشد و من بر آنها حمله خواهم کرد و آن لحظه ، تلخ‏ ترین لحظه دنیاست و آنچه خدا خواهد ، واقع شود .
على بن الحسین علیه ‏السلام فرمود : قاسم با شنیدن این سخنان زار زار گریست و ما نیز گریستیم و بانگ شیون و زارى از خیمه‏ ها بلند شد .
 
ایستادگی تا مرز شهادت
 
از حضرت علی بن الحسین ( علیه السلام ) نقل شده است که فرمود : چون پدرم به اصحاب فرمودند که بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستید اصحاب و یاران آن حضرت برفداکاری و وفاداری خود تا مرز شهادت در کنار امام پافشاری نمودند .
امام در حق آنها دعا کرده فرمودند : سرهای خود را بلند کنید و جایگاه خود را ببینید یاران و اصحاب امام نظر کرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده کردند و امام حسین ( علیه السلام ) منزلت رفیع هر کدام را به آنها نشان می داد .
بعد از این معجزه امام ( علیه السلام ) بود که اصحاب با سینه های فراخ و صورت های برافروخته به استقبال نیزه ها و شمشیر ها می رفتند تا زودتر به جایگاهی که در بهشت دارند ، برسند .
 
حفر حندق در اطراف خیام
 
امام علیه ‏السلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى که در پشت خیمه ‏ها بود ، در محلى که اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خیمه ‏ها حفر کرده بودند ، بریزند ، زیرا هر لحظه احتمال شبیخون دشمن از پشت خیمه ‏ها مى ‏رفت . امام علیه ‏السلام دستور داد به محض حمله دشمن ، آن چوب ‌ها و نى ‏ها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خیمه ‏ها قطع شود و فقط از یک قسمت که یاران امام مستقر بودند ، نبرد صورت پذیرد ، و این تدبیر براى اصحاب امام بسیار سودمند بود .
امام حسین علیه ‏السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود : اى خواهر ! تقواى خدا را پیشه کن و به شکیبایى خود را تسلى ده و بدان که اهل زمین مى ‏میرند و اهل آسمان نمى‌ مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا ، همان خدایى که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است ، پدرم بهتر از من ، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند ، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلا ها و مصیبت ‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم .
 
تحکیم مواضع
 
امام حسین ( علیه السلام ) از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد که خیمه ها را نزدیک یکدیگر قرار داده و طناب بعضی را در بعض دیگر ببرند و لشکر دشمن را در روبروی خود قرارداده و خیمه ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند بگونه ای که خیمه ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپری کردند و آن شب اصلا نخوابیدند .
 
غسل شهادت
 
امام علیه ‏السلام حضرت على اکبر را با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده فرستاد تا آب آوردند ، آنگاه روى به یاران خود نموده و فرمودند : برخیزید و آب بنوشید که این آخرین توشه شماست ، و وضو گرفته و غسل کنید و لباس‌ هاى خود را بشوئید تا کفن شما باشد .
 
اشعار امام علیه ‏السلام
 
على بن الحسین علیه ‏السلام مى‏ گوید : من شب عاشورا در کنارى نشسته بودم و عمه ‏ام زینب نیز نزد من بود و مرا پرستارى مى‏ کرد ، ناگهان پدرم برخاست و به خیمه دیگرى رفت و جوین غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشیر او را اصلاح مى‏ کرد ، و پدرم این اشعار را مى ‏خواند :
" یا دهر اف لک من خلیلکم لک بالاشراق و الاصیل من صاحب و طالب قتیلو الدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیلو کل حى سالک سبیلى . "
این اشعار را پدرم دو یا سه بار تکرار کرد ، من مقصود او را یافتم ، پس بغض گلویم را گرفت ولى خوددارى کرده و سکوت کردم و دانستم که بلا نازل گردیده است . اما عمه ‏ام زینب چون اشعار امام را شنید به خاطر رقت قلب و احساس لطیفى که داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى که لباسش به زمین کشیده مى‏ شد ، نزد پدرم رفت و گفت : واى از این مصیبت ! اى کاش مرا مرگ در کام خود مى‏ گرفت و زندگانى مرا تمام مى ‏کرد ! امروز مادرم فاطمه ، و پدرم على ، و برادرم حسن در کنارم نیستند ، اى جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان .
پس امام حسین علیه ‏السلام به سوى خواهر نگریست و فرمود : خواهرم ! شکیبایى تو را شیطان نرباید ! و چشمان آن حضرت را اشک فرا گرفت و گفت : اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند ، مى ‏خوابید .
عمه ‏ام گفت : آیا تو را به ستم خواهند کشت و این دل مرا بیشتر جریحه ‌دار کرده و مى ‏سوزانند ؟! پس به روى خود سیلى زد و گریبان چاک کرد و بیهوش افتاد .
امام حسین علیه ‏السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود : اى خواهر ! تقواى خدا را پیشه کن و به شکیبایى خود را تسلى ده و بدان که اهل زمین مى‏ میرند و اهل آسمان نمى ‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا ، همان خدایى که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است ، پدرم بهتر از من ، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند ، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلا ها و مصیبت ‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم .
امام علیه ‏السلام خواهر خود را با اینگونه سخنان تسلى داد و به او گفت : تو را به خدا که در مصیبت من گریبان خود را چاک مزن ، و صورت خود را مخراش ، و پس از شهادتم شیون و زارى مکن .
على بن الحسین علیه ‏السلام مى ‏گوید : پس از این که عمه‏ ام آرام گرفت پدرم او را در کنار من نشانید .
 
پیوستن گروهى به امام علیه‏السلام
 
نوشته ‏اند : سى نفر از اهل کوفه که در لشکر عمر بن سعد بودند به او گفتند : چرا هنگامى که فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پیشنهاد مى ‏کند تا جنگى در نگیرد ، شما هیچ کدام را نمى ‌پذیرید ؟! و پس از این اعتراض ، از لشکر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پیوستند .
 
بریر و ابو حرب سبیعى
 
ضحاک بن عبدالله مشرقى مى‏ گوید : چون شب فرا رسید ، امام حسین علیه ‏السلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند .
گروهى از سواره نظام ابن سعد که شبانه نگهبانى مى ‏دادند در اول شب از کنار خیمه ‏هاى ما گذشتند در حالى که امام حسین علیه ‏السلام این آیه را تلاوت مى‏ فرمود ( ولا یحسبن الذین کفروا انما نملى لهم خیر لانفسهم انما نملى لهم لیزادادوا اثما و لهم عذاب مهین ما کان الله لیذر المؤمنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث من الطیب . ) ، یکى از آنها گفت : به خداى کعبه قسم که ما همان پاکان هستیم که از شما جدا گردیده‏ ایم !! او مى‏ گوید : من او را شناختم به بریر بن خضیر گفتم : این مرد را مى ‏شناسى ؟
بریر گفت : نه .
گفتم : او ابو حرب سبیعى است که عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعید بن قیس به علت جنایتى که انجام داده بود او را به زندان افکند .
بریر بن خضیر به او گفت : اى فاسق ! گمان مى ‏کنى که خدا تو را در زمره پاکان قرار داده است ؟!
او به بریر بن خضیر گفت : تو کیستى ؟!
گفت : من بریر بن خضیرم .
او گفت اى بریر ! به خدا سوگند که بر من بسیار گران است که به دست من هلاک شوى .
امام علیه ‏السلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد که خیمه ‏ها را نزدیک یکدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشکر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمه ‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه ‏اى که خیمه‏ ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند . سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى کردند و آن شب اصلاً نخوابیدند .
بریر گفت : آیا مى ‏توانى از آن گناهان بزرگى که مرتکب شده ‏اى ، توبه کنى و به سوى خدا باز گردى ؟ به خدا قسم که پاکیزگان مائیم و شما همه پلیدید .
گفت : من هم بر درستى سخن تو گواهى مى‏ دهم !
ضحاک بن عبدالله به او گفت : واى بر تو ! این معرفت چه سودى به حال تو دارد ؟!
گفت : فدایت شوم ! پس چه کسى ندیم یزید بن عذره باشد که هم اکنون با من است ؟!
بریر گفت : تو مردى سفیه و نادانى ، پس او بازگشت .
نگهبانان ما آن شب عزرة بن قیس احمسى و سواران او بودند 
 
در تدارک لقاء
 
امام علیه ‏السلام دستور دادند تا خیمه ‏اى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند ، عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در آن خیمه به نوبت ایستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت کنند . بریر با عبدالرحمن مزاح و شوخى مى‏ کرد ! عبدالرحمن گفت که : حالا وقت مزاح نیست ! بریر گفت : خویشان من مى‏ دانند که من هرگز نه در جوانى و نه در کهولت ، اهل شوخى نبوده ‏ام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله میان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌ بینم .
 
نافع بن هلال و امام علیه ‏السلام
امام در نیمه شب بیرون آمد و خیمه ‏ها و تپه ‏هاى اطراف را نگاه مى‏ کرد ، نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمده و به دنبال حضرت حرکت مى ‏کرد ، امام از نافع پرسید : چرا به دنبال من مى‏ آیى ؟!
نافع گفت : یابن رسول الله ! دیدم که شما به طرف لشکر دشمن مى‏ روید ، بر جان شما بیمناک شدم .
امام فرمود : من اطراف را بررسى مى ‏کنم تا ببنیم که فردا دشمن از کجا حمله خواهد کرد .
نافع مى ‏گوید که : امام علیه ‏السلام بازگشت در حالى که دست مرا گرفته و مى ‏فرمود : به خدا سوگند این وعده ‏اى است که در آن خلافى نیست ؛ پس به من فرمود : این راه را که در میان دو کوه قرار گرفته ، مشاهده مى ‏کنى ؟ هم اکنون در این تاریکى شب ، از این راه برو خود را نجات بده !
نافع بن هلال خود را بر قدم ‌هاى امام انداخت و گفت : مادرم در سوگم بگرید اگر چنین کنم ، خدا بر من منت نهاده که در جوار تو شهید شوم .
سپس امام علیه‏السلام داخل خیمه زینب گردید ، نافع مى ‏گوید : من در بیرون خیمه ایستاده و منتظر آن حضرت بودم ، شنیدم که حضرت زینب به امام مى ‏گفت : آیا از تصمیم یارانت آگاهى ؟ و مى ‏دانى که تو را فردا رها نخواهند کرد ؟!
امام علیه ‏السلام فرمود : همانگونه که کودک به پستان مادر علاقمند است ، آنها نیز به شهادت علاقه دارند !
نافع مى‏ گوید : چون این سخن را شنیدم نزد حبیب بن مظاهر آمده و او را از جریان امر آگاه ساختم ، حبیب گفت : اگر منتظر دستور امام نبودم ، همین الان به دشمن حمله مى ‏کردم .
نافع مى ‏گوید : به او گفتم : امام هم اکنون نزد خواهرش زینب است ، آیا ممکن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگویند که زنها آرامش پیدا کنند ؟
حبیب ، یاران امام را صدا کرد ، همگى آمدند و در کنار خیمه ‏هاى آل البیت فریاد بر آوردند که : اى خاندان رسول خدا ! این شمشیر هاى ماست ، قسم خورده ‏ایم که آنها را در غلاف نکرده و با دشمن شما مبارزه کنیم ، و این نیزه ‏هاى ماست که در سینه دشمن قرار خواهد گرفت .
پس زنان از خیمه ‏ها بیرون آمده و گفتند : اى جوانمرادان پاک سرشت ! از دختران پیامبر و فرزندان امیر‌المؤمنین حمایت کنید و به دنبال این سخن ، همه اصحاب گریستند .
 
رؤیای امام حسین ( علیه السلام )
به هنگام سحر امام حسین ( علیه السلام ) به خوابی سبک فرو رفت و چون بیدار شد فرمود : یاران من ، می دانید هم اکنون درخواب چه دیدم ؟
اصحاب گفتند : یا بن رسول الله چه دیدی ؟
فرمود : سگانی را دیدم که به من حمله می کردند تا مرا پاره پاره کنند و در میان آنها سگی دورنگ را دیدم که نسبت به من از دیگر سگان وحشی تر و خون آشام تر بود ! گمان کنم آن مردی باشد که مرا خواهد کشت . در دنباله این خواب ، جدم رسول خدا ( صلی الله علیه وآله ) را دیدم که تعدادی از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود : فرزندم ، تو شهید آل محمدی و اهل آسمان ها و کروبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادی می کنند و امشب بهنگام افطار نزد من خواهی بود شتاب کن و کار را به تأخیر مینداز این فرشته ای است که از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه سبز رنگی قرار دهد . یاران من این خواب گویای آن است که اجل نزدیک و بی تردید هنگام رحیل و کوچ از این جهان فانی فرا رسیده است .
 
روز عاشورا
سپیده دم امام حسین علیه ‏السلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مبارکش را به سوى آسمان برداشت و گفت :
" اللهم انت ثقتى فى کل کرب و رجائى فى کل شده ، و انت لى فى کل امر نزل بى ثقه وعده ، کم من هم یضعف فیه الفواد و تقلّ فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو نزلته بک و شکوته الیک رغبته منى الیک عمن سواک ففرجته و کشفته فانت ولى کل نعمه و صاحب کل حسنه و منتهى کل رغبه ؛
خداوندا ! تو پناه منى در مشکل ‌ها ، و امید منى در سختی‌ ها ، و ملجأ و یاورم هستى در آنچه که بر من نازل شود ؛ پروردگارا ! از چه دل زخم ‌هاى رنج آورى که قلب را شکسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نیش دشمن را به همراه ، به تو شکایت مى ‏کنم که امید به تو بى ‌نیازى از دل دادن با دیگرى است ، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنه‏ هاى امید را که تو راست تمام نعمت‌ ها و از آن توست همه خوبی ‌ها و تویى تنها مقصود آرزو ها."
سپس امام حسین علیه ‏السلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود : خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است ، بر شما باد که صبر و شکیبایى را پیشه خود سازید .
 
تعداد یاران امام حسین علیه‏ السلام
تعداد اصحاب امام حسین علیه ‏السلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بوده است . و از محمد بن ابى طالب نقل شده که پیادگان هشتاد و دو نفر بودند . و سید ابن طاووس از امام باقر علیه ‏السلام نقل کرده است که تعداد یاران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پیاده بودند .
امام حسین علیه ‏السلام زهیر بن قین را در میمنه سپاه خود قرار داد ، و حبیب بن مظاهر را بر میسره سپاه گمارد ، و پرچم را به دست برادرش عباس علیه ‏السلام سپرد ، و خیمه ‏ها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر کرد خندقى را که در پشت خیمه ‏ها حفر کرده بودند از نى و هیزم انباشته و آنها را آتش زدند که دشمن نتواند از پشت حمله کند .
 
سپاه عمر بن سعد
 
عمر بن سعد نیز عبدالله بن زهیر ازدى را بر جمعى از سپاهیان که اهل مدینه بودند ، امیر کرد ، و قیس بن اشعث بن قیس را فرماندهى قبیله ربیعه و کنده داد ، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهیان مذحجى و اسدى ، و حر بن یزید ریاحى را به فرماندهى قبیله تمیم و همدان گمارد ( و تمامى این گروه‌ ها در صحنه جنگ با امام حسین علیه ‏السلام حضور داشتند به جز حر بن یزید که توبه کرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسید .)
بعد از این تقسیم مسئولیت ‌ها - که ریشه قومى داشت - عمر بن سعد ، عمرو بن حجاج زبیدى را بر میمنه لشکر ، و شمر بن ذى الجوشن را بر میسره ، و عروه بن قیس احمسى را بر سواره نظام ، و شبث بن ربعى را بر پیاده نظام خود گمارد ، و پرچم را به درید ، غلامش سپرد .
 
حرکت سپاه دشمن
سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمه ‏ها نموده و اطراف خیام امام حسین علیه ‏السلام را محاصره کردند با خندقى که به دستور امام حسین علیه ‏السلام در اطراف خیمه ‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند ، برخورد کردند ، شمر بن ذى الجوشن ( علیه اللعنه ) نعره بر آورد که : اى حسین ! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ ، به استقبال آتش رفته ‏اى ؟ !
امام حسین علیه‏ السلام فرمود : این کیست ؟ گویا شمر بن ذى الجوشن است !
گفتند : آرى .
اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود : اى پسر زن چران ! تو به عذاب آتش سزوارترى .
مسلم بن عوسجه تصمیم گرفت که شمر را هدف تیر قرار دهد ، امام حسین علیه ‏السلام او را از این کار باز داشت !
عرض کرد : بگذارید تا این فاسق را که از سردمدران ستمکاران است به تیر بزنم که فرصت خوبى است .
امام حسین علیه ‏السلام فرمود : او را به تیر مزن زیرا من دوست ندارم که آغازگر جنگ با این گروه باشم .
در آن زمان ، حضرت سوار بر شترى شد و ما بین دو لشکر ایستاد و اهل عراق را ندا کرد و بعد از حمد 52 و صلوة ، نسب خود را اظهار نمود و بیان فرمود که آیا شما نیستید که نامه هاى متواتر بمن نوشتید و مرا بدینجا دعوت کردید. الحال چه شده ؟ آیا من کسى را کشته ام یا کسى را آسیبى زده ام یا مالى از کسى برده ام ؟ براى چه براى کشتن من جمع شده اید؟
عمر سعد تیرى بچله کمان گذاشت و با لشکر گفت که شهادت دهید نزد امیر که من بودم اول کسى که تیر بجانب حسین افکند. همینکه آن تیر را افکند، لشکر او نیز سید الشهداء را تیر باران کردند .
حضرت فرمود باصحاب خود که خدا رحمت کند شماها را ، مهیا شوید مرگى را که چاره ندارید و در همان ساعت جماعتى از اصحاب آنجناب شهید شدند و پیوسته یک یک بمیدان رفتند و شهید شدند تا وقت ظهر شد . ابو ثمامه عرض کرد وقت زوال است مى خواهیم یک نمازى دیگر با شما بجا بیاورم . از لشکر عمر سعد مهلت نماز خواستند . آن کافران بى حیا ، مهلت ندادند . لاجرم زهیر بن قین و سعید بن عبدالله خود را وقایه آن جناب کردند و هر تیر و نیزه که وارد مى شد بر بدن خود مى خریدند تا آن جناب نماز خود را تمام کرد .
عبد الله حنفی که خود را سپر امام حسین (ع) قرار داده بود ، متحمل سیزده تیر دشمن شد و عاقبت در حال دفاع از وجود شریف امام حسین (ع) به لقاء الله پیوست .
جناب على اکبر ، چون خواست بمیدان برود ، پدر نگاه مأیوسانه بقامت او کرد ، گریه او را فرو گرفت و کلمات معروفه اللهم اشهد على هولاء القوم را فرمود . على اکبر چون بمیدان رفت و جنگ کرد و تشنگى در او خیلى تأثیر کرد ، برگشت نزد پدر و گفت : یا ابا العطش قد قتلنى و ثقل الحدید اجهدنى .
خدا داند که در این حال چه بر آن پدر مهربان گذشت که آبى نداشت که جگر تفته فرزندش را خنک کند . لاجرم سخت بگریست و على بمیدان برگشت و جهاد کرد تا او را شهید کردند . همینکه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبیه رسول خدا ص را بخون و غبار آلوده دید ، صورت بآنصورت نهاد و فرمود :
قتل الله قوما قتلوک ما اجرئهم على الرحمن و على انتهاک حرمة الرسول على الدنیا بعدک العفاء .
و هکذا ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دست هاى جناب ابوالفضل و کیفیت شهادت آنمظلوم و سایر شهداء که مجال ذکر نیست .
بالاتر از همه تذکر شهادت آن طفل رضیع است . نمى دانم که سید مظلومان چه حالى داشته آنوقتى که آن طفل را بآنجناب دادند که آبى براى او بگیرد عوض آنکه آن قوم بیحیا آنطفل را آب دهند تیرى بگلوى نازک او زدند که آنطفل در دست پدر ، جان داد و تأمل کن در حال عبدالله بن الحسن آن هنگامى که عموى خود را در قتلگاه میان لشکر تنها دید از خیمه نزد آن جناب دوید ، وقتى رسید که ظالمى شمشیر بلند کرده بود که آنحضرت زند . عبدالله گفت واى بر تو ، اى فرزند خبیثه مى خواهى عموى مرا بکشى . پس دست خود را سپر کرد . شمشیر دست مقدس او را قطع کرد و بپوست آویزان شد . پس آن مظلوم ناله اش بلند شد که یا اماه عماه .
حضرت او را در دامن گرفت و او را تسلى میداد که حرمله او را تیرى بزد و شهید کرد .
ملاحظه کن و کیفیت شهادت خود آن مظلوم را ببین که چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بیت او . خصوص آنوقتى که بجهت وداع ایشان بخیام آمد و آنها را صدا زد و با یک یک وداع کرد و امر بصبر فرمود و آن لباس کهنه را طلبید و در زیر جامه هاى خود پوشید و بمیدان رفت و رجز خواند و با آن حال تشنگى و داغ هاى کمرشکن که آن حضرت دیده بود ، چه نوع مبارزت و شجاعتى از آنحضرت ظاهر شد تا آنکه پیشانى مقدسش را شکستند . جامه بلند کرد که خون از چهره پاک نماید ، تیر زهر آلود سه شعبه بقلب مبارکش رسید ، همینکه آن تیر را از قفا بیرون کشید ، مانند ناودان خود از جاى آن جارى شد . حضرت دست ها را از آن پر می کرد و بجانب آسمان می ریخت و هم بسر و صورت خویش می مالید .
در اینوقت بواسطه آن زخم و زخم هاى فراوان دیگر که بر بدنش بود ضعف و ناتوانى عارض آن جناب شد ، از کارزار ایستاد . مالک بن یسر بجانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشیرى بر سر مبارکش زد که کلاه زیر عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب نیزه بر پهلوى مبارکش زد که از اسب بر روى زمین افتاد .
زینب چون این بدید ، از خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت واخاه و اسیداه وا اهل بیتاه . اى کاش ‍ آسمان خراب مى شد و بر زمین مى افتاد و کاش کوه ها از هم مى پاشید و عمر سعد را فرمود : اى عمر ! ابو عبدالله را مى کشند و تو او را نظاره مى کنى . آن ملعون جواب نگفت .
زینب با لشکر فرمود : واى بر شما مگر میان شما یکنفر مسلمان نیست . احدى جواب او را نداد و بالجمله شمر لشکر را ندا کرد که مادر بر شما ها بگرید چه انتظار مى برید ، چرا کار حسین را تمام نمی کنید .
پس از نماز ظهر عاشورا ، باقیمانده یاران امام حسین (ع) نیز یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند . شیر مردانی چون زهیر بن قین ، نافع بن هلال ، مسلم بن عوسجه ، حبیب بن مظاهر ، حرّ بن یزید ، بریر بن خضیر و دلیر مردانی از بنی هاشم چون علی اکبر (ع) ، عباس بن علی (ع) ، قاسم بن حسن (ع) ، عبدالله بن مسلم (ع) و افرادی دیگر در یاری مولا و سرورشان امام حسین (ع) جنگیدند و سرانجام به دست دشمنان اهل بیت (ع) ، مظلومانه به شهادت رسیدند و بنحوى جهاد کردند و شهید شدند که از تصور حالشان ، جگر ها آتش می گیرد .
پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله کردند .
امام حسین (ع) پس از آن که همه یاران خود را از دست داد ، بانوان عصمت پناه را در خیمه ای گرد آورد و آنان را تسلی و دلداری داد و به صبر و شکیبایی سفارش نمود و با قلبی شکسته از آنان خداحافظی کرد . آن حضرت ، فرزندش امام زین العابدین (ع) را که در بیماری سختی به سر می برد ، جانشین خویش قرار داد و با او نیز وداع کرد و آماده نبرد با دشمن گردید . امام حسین (ع) به تنهایی ، ساعاتی با نیرو های گسترده دشمن مبارزه کرد و تعداد زیادی از آنان را کشته و زخمی نمود .
خود آن حضرت نیز زخم های فراوانی در میدان مبارزه متحمل شد و بر اثر آن ها، از زین اسبش " ذوالجناح " به زمین افتاد و مورد هجوم وحشیانه دشمن قرار گرفت .
سرانجام شمر بن ذی الجوشن ، با قساوت و بی رحمی تمام به بدن خونین و کم رمق آن حضرت نزدیک شد و سر مبارکش را از قفا جدا کرد و بدین طریق ، روح شریفش را به اعلی علیین به پرواز در آورد .
حصین بن نمیر تیرى بر دهان مقدسش زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و رزعة بن شریک ضربتى بر شانه چپش زد و سنان بن انس نیزه بر گلوى مبارکش فرو برد و تیرى بر نحر شریف آن مظلوم زد .
پس آن جناب را شهید کردند بنحوى که ذکرش را شایسته نمى دانم . پس از آن ، بدن مقدسش را برهنه کردند و لشکر بخیام محترمش ریختند و آنچه در خیمه ها بود ، بردند و زن هاى داغ دیده را بیازردند . زنها ناله هاشان بلند شد . عمر سعد بجانب خیام آمد . زنها نزدیک او جمع شدند و چنان صیحه کشیدند و گریستند که ابن سعد بحال آنها رقت کرد . فریاد زد که کسى متعرض ایشان نشود . زنها خواهش لباس هاى ربوده خود را نمودند . عمر سعد حکم به رد کرد ، لکن کسى بر ایشان رد نکرد و این واقعه ، مفصل است و مقام را گنجایش بیش از این نیست والى الله المشتکى و هو المستعان .
 
 
جنایات سپاه عمر بن سعد ، در عصر عاشورا - عاشورا ( دهم محرم ) ، سال 61 هجری قمری
 
پس از شهادت جانسوز ابا عبدالله الحسین (ع) و هفتاد و دو تن از یاران فداکار وی در صبح و عصر عاشورا ، دشمنان اهل بیت (ع) جنایت های دیگری در عصر عاشورا مرتکب گردیدند ، که به طور اختصار به آن ها اشاره می کنیم :
 
غارت خیمه های حسینی
سپاهیان عمر بن سعد ، به ویژه جنایت کاران گروه نابکار و سفاک شمر بن ذی الجوشن ، پس از شهادت امام حسین (ع) به خیمه های آن حضرت یورش برده و آن ها را غارت کردند و چهارپایان ، لباس ها ، صندوق ها ، اسلحه ها ، خوارکی ها و هر چه یافتند ، تمامی آن ها را به یغما بردند . آنان ، حتی حریم اهل بیت (ع) را مراعات نکرده و زیور آلات و البسه بانوان را به اجبار از آنان ستاندند و به تاراج بردند . به طوری که زنان اهل بیت (ع) ناچار شده و به عمر بن سعد پناهنده گردیده و از شدت جنایت کاری شمر و گروه نابکارش شکایت کردند . با این که عمر بن سعد به ظاهر دستور داد که از غارت خیمه ها دست بردارند ، با این حال منافقان و جنایتکاران به پست فطرتی و فرومایه گی خویش ادامه دادند .
 
 
آتش زدن خیمه ها
پس از غارت ، اقدام به آتش زدن خیمه ها نمودند . در اندک مدتی تمامی خیمه ها هر چه در آن ها بود ، در آتش ظلم یزیدیان سوخت و نابود شد و حتی جان بازماندگان و یتیمان کاروان حسینی ، با خطر آتش سوزی مواجه گردید و بدین منظور ، زینب کبری (س) به آنان دستور داد که از خیمه ها بیرون رفته و به اطراف پناهنده شوند . تا از این طریق از آتش سوزان خیمه ها در امان بمانند .
 
اسب دوانی بر پیکر شهیدان
عمر بن سعد ، بنا به دستور کتبی عبیدالله بن زیاد ، پس از شهادت امام حسین (ع) و یاران او در کربلا ، تصمیم به اسب دوانی بر پیکر های خونین شهیدان گرفت .
ده نفر از منافقان و دشمنان اهل بیت (ع) برای این کار پیش قدم شده و پس از نعل بندی اسبان خویش بر پیکر های شهیدان کربلا ، اسب تاختند و پیکر های پر از جراحت و بی سر شهیدان را در هم شکستند .
 
ارسال سر مقدس امام حسین (ع) به کوفه
عمر بن سعد ، برای خوش خدمتی بیشتر به دستگاه ظالمانه اموی ، دستور داد سر بریده امام حسین (ع) را در عصر عاشورا با شتاب و سرعت به کوفه ببرند و عبیدالله را از پایان یافتن غائله کربلا با خبر گردانند . مأموریت رساندن سر مقدس امام حسین (ع) بر عهده خولی بن یزید اصبحی گذاشته شد . ولی وی شب هنگام به کوفه رسید و در آن وقت ، دارالاماره بسته بود . به همین جهت شب را در خانه خویش گذرانید و سر امام حسین (ع) را از ترس همسرش در تنوری پنهان کرد و در بامداد روز یازدهم به دارالاماره رفت و سر آن حضرت را تحویل عبیدالله بن زیاد داد .