جهش تولید | یک‌شنبه، ۹ آذر ۱۳۹۹

یه لبخند زیبا، یه دنیای قشنگ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

یه لبخند زیبا، یه دنیای قشنگ

یه لبخند زیبا، یه دنیای قشنگ


یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

توی یه شهر بزرگ پسر کوچولویی زندگی می کرد که اسمش تام بود. یه روز تام داشت تو کوچه تنهایی بازی می کرد که یه مرد از کنارش رد شد و به اون اخم کرد. تام اصلاً نمی دونست چرا مرد به اون اخم کرده.

تام کوچولو کار بدی نکرده بود، اما اون مرد بیشتر و بیشتر به تام اخم می کرد. تام خیلی ناراحت شد و اونم به مرد اخم کرد و براش زبون درآورد.

تام کوچولو دوباره اخم کرد و برای اون مرد شکلک درآورد. مرد اخمو اصلاً به تام کوچولو محل نداد و رفت.

تام خیلی خوب به دور و برش نگاه کرد. بیشتر آدم ها خوشحال نبودند و اخم کرده بودند. تام کوچولو خیلی تعجب کرد و از خودش پرسید: چرا آدما وقتی تو خیابونا راه می رند، اخم می کنند؟

یکدفعه یه فکر خوب به ذهن تام رسید. اون تصمیم گرفت دیگه به آدمای اخمو اخم نکنه، بلکه به اونا لبخند بزنه. اولش این کار براش خیلی سخت بود، اما تام کوچولو باید تمام سعیشو می کرد.

بیشتر آدما با دیدن لبخند تام کوچولو به اون لبخند می زدند، به خاطر همین تام کوچولو فهمید که کارش خوب جواب داده و باید به کارش ادامه بده.

یه روز وقتی تام کوچولو تو کوچه بازی می کرد، دوباره مرد اخمو رو دید. اون مرد بازم اخمو بود. اولش تام کوچولو می خواست قایم بشه، چون از کار قبلیش خجالت می کشید.

اما تام کوچولو یه هو یاد تصمیمش افتاد، به خاطر همین به مرد اخمو لبخند زد. مرد اخمو ایستاد و به تام کوچولو نگاه کرد.

اون نمی دونست چرا تام کوچولو لبخند می زنه، برای همین با تعجب به تام کوچولو نگاه کرد و چند لحظه بعد اونم به تام کوچولو لبخند زد.

بچه های گلم یادتون باشه

یه لبخند کوچولوی شما می تونه شهری رو امیدوار کنه.

یه لبخند زیبا می تونه غم و ناراحتی رو ازتون دور کنه.

پس بیاین اگه کسی به ما اخم کرد، ما به اون اخم نکنیم، بلکه به جاش یه لبخند بزنیم.

اینجوری دنیامون قشنگ تر و زیباتر می شه.

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان_ترجمه:نعیمه درویشی
منبع: http://www.tebyan.net