جهش تولید | پنج‌شنبه، ۹ بهمن ۱۳۹۹

گوسفند کوچولو و برادرش - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

گوسفند کوچولو و برادرش

گوسفند کوچولو و برادرش


گوسفند کوچولو و برادرش

روزی روزگاری دو گوسفند بودند که یکی از آن ها خیلی خیلی کوچک بود و خیلی یواش بع بع می کرد و یکی دیگر خیلی بزرگ بود و با صدای بلند بع بع می کرد. این دو گوسفند با هم برادر بودند.

هر روز گوسفند کوچولو و برادرش با هم به دشت و صحرا می رفتند و با هم بازی می کردند و بعد دنبال علف می گشتند و غذایشان را می خوردند. یک روز صبح آن ها مثل همیشه از خانه بیرون رفتند. آن ها در دشت به دنبال غذا می گشتند اما مدت ها بود که باران نیامده بود و علف ها خشک شده بودند.

گوسفند کوچولو و برادرش چند ساعتی به دنبال غذا گشتند اما نتوانستند علف سبزی برای خوردن پیدا کنند. آن ها خیلی خسته شده بودند و پاهایشان درد گرفته بود و دیگر نمی توانستند بدوند، پس شروع به راه رفتن کردند و پاهایشان را روی زمین می کشیدند. گوسفند کوچولو و برادرش از صبح تا بعد ازظهر راه رفتند اما علفی پیدا نکردند. تا چشم کار می کرد علف ها قهوه ای و خشک بودند.

خورشید گرم و گرم تر شد. گوسفند کوچولو و برادرش خسته، گرسنه و تشنه بودند. آن ها به راه شان ادامه دادند تا به یک رودخانه رسیدند. آن ها سرشان پایین بود و با زبانشان آب می خوردند.

وقتی برادر بزرگ سرش را بلند کرد متوجه یک تکه زمین سبز زیر درخت شد. او سریع به سمت درخت دوید. او با بع بع بلند برادر کوچوکش را صدا زد تا زیر درخت بیاید. گوسفند کوچولو و برادرش خیلی هیجان زده بودند. اما مقدار سبزه و علف خیلی کم بود و فقط برای یکی از آن ها کافی بود. برادر بزرگ گفت: داداش کوچولو تو برو و علف ها را بخور. من خیلی گرسنه نیستم. گوسفند کوچولو گفت: بیا با هم علف ها را بخوریم. این طوری بهتره.

بعد گوسفند کوچولو و برادرش با هم علف ها را خوردند و خیلی خیلی خوشحال به خانه شان برگشتند.

برادر بزرگ تر علف ها را پیدا کرد و می توانست تنهایی همه ی آن را بخورد. اما آن قدر مهربان و بخشنده بود که اجازه داد برادر کوچک ترش از آن بخورد. برادر کوچولو هم قبول نکرد علف ها را تنهایی بخورد و از برادرش خواست تا علف ها را با هم بخورند. گوسفند کوچولو عاشق برادرش بود و گوسفند بزرگ هم عاشقانه برادرش را دوست می داشت.

منبع:تبیان