سال تولید، پشتیبانی‌ها و مانع زدایی‌ها | یک‌شنبه، ۲۲ فروردین ۱۴۰۰

کوچولو و باباش - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

کوچولو و باباش

کوچولو و باباش


کوچولو و باباش

هر شب، وقتی کوچولو می خواست بخوابه مامان براش قصه می گفت. کوچولو عاشق قصه های مامان بود .آخه مامان همیشه یه قصه تازه بلد بود.

اما یه شب مامان، خونه نبود و وقت خواب کوچولو شده بود. حالا کوچولو منتظر بود باباش براش قصه بگه .ولی بابا با تعجب گفت من  که قصه بلد نیستم کوچولو.

کوچولو دلش سوخت و نزدیک بود اشکاش بریزه . بابا گفت : ای بابا شوخی کردم الان یه قصه خوشگل برات می گم . کوچولو خندید و لباش خوشگل شد.

بابا یه خورده فکر کرد تا اینکه کوچولو گفت خوب بگین دیگه

بابا گفت الان می گم اما ... آخه این قصه که من می خوام بگم با همه ی قصه ها فرق داره این قصه یه جوریه .

کوچولو با خوشحالی گفت چه جوریه ؟

بابا گفت این قصه که من می خوام بگم قبلش باید یه خورده ساکت بمونیم و من موهای تو رو ناز کنم بعد قصه شروع می شه .

کوچولو روی دست بابا خوابید و ساکت شد . بابا شروع کرد به ناز کردن موهای کوچولو . اما کم کم حوصله کوچولو سر رفت و گفت : بابا ... بابا ...  قصه رو بگو دیگه

بابا گفت باشه الان می گم .ولی این قصه که من می خوام بگم با همه ی قصه ها فرق داره این قصه یه جوریه . قبلش باید از یک تا ده بشمرم بعد قصه شروع می شه .

کوچولو قبول کرد و بابا خیلی آروم شروع به شمردن کرد  یک ..... دو ...... سه ..... چهار ...... پنج ..... شش ..... هفت ..... هشت ..... نه ... وقتی رسید به نه ، دوبار رفت روی سه .... چهار .... پنج ....

کوچولو اخماشو کرد تو هم،  بابا گفت ده ه ه ه ه ه

کوچولو چشماش خوابالو شده بود خیلی آروم گفت بابا ... بابا ...

بابا گفت باشه الان می گم ولی این قصه که من می خوام بگم با قصه های دیگه فرق داره این قصه اولش مقدمه داره آخرش هم نتیجه داره نتیجه آخرش هم خیلی قشنگه .

کوچولو تکون خورد بابا گفت باشه باشه الان  می گم ولی این قصه که من می خوام بگم ....

بعد نگاه کرد دید کوچولو خوابش رفته .

بابا خندید و گفت این قصه که من می خوام بگم نتیجه اش اینه که باباها هم باید قصه بلد باشن . آخه بعضی وقتا باید کوچولوهاشونو بخوابونن. بعد کوچولو رو بوسید و گذاشت توی رختخوابش و گفت : کوچولو شبت به خیر .

منبع:تبیان