جهش تولید | دوشنبه، ۵ آبان ۱۳۹۹

چند حکایت کوتاه از تذکره الاولیاء ‏ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

چند حکایت کوتاه از تذکره الاولیاء ‏

چند حکایت کوتاه از تذکره الاولیاء ‏



● روسیاهی
‏«جنید» را در بصره مریدی بود. روزی در خلوت، اندیشه گناهی کرد و در آینه نگریست و ‏روی خود سیاه دید. متحیر شد. هر حیله که کرد، سود نداشت. از شرم، روی به کس ننمود.‏
چون سه روز برآمد، آن سیاهی پاره پاره کم شد. ناگاه یکی در زد. گفت؛«کیست؟»‏
گفت؛«از جنید نامه آورده ام».‏
نامه برخواند. نوشته بود؛« چرا در حضرت عزت با ادب نباشی؟ سه شبانه روز است که گازری  می کنم تا سیاهی رویت به سپیدی بدل شود!»‏


● روز گرم
جنید با مریدی به بادیه فرو شد. گوشه جیب مرید پاره بود و آفتاب برگردن او می تافت، تا ‏بسوخت. بر زبان مرید رفت که ؛«امروز، روزی گرم است!»‏
شیخ، به هیبت در وی نگریست و گفت؛«برو، که تو اهل صحبت نیستی!»‏


● از نگاه دیگران
‏«نوری» «ابوالحسین نوری» در ابتدا، چنان بود که هر روز بامداد از خانه بیرون می آمد که«به ‏دکان می روم» و نانی چند برمی داشت و در راه بخشش می کرد و در مسجد می رفت و نماز ‏می گزارد، تا نماز پیشین. و آنگاه به دکان می آمد.‏
اهل خانه می پنداشتند که به دکان چیزی خورده است و اهل دکان گمان می بردند که به خانه ‏چیزی خورده است. بیست سال، اینگونه، معاملت می کرد که کسی بر احوال او مطلع نشد.‏
● آموختن
‏«شبلی» پیش «نوری» رفت. او را دید به مراقبت نشسته، چنان ساکن، که مویی بر تن او حرکت ‏نمی کرد. گفت؛«مراقبتی چنین نیکو از که آموختی؟»‏
گفت؛ «از گربه که بر سوراخ موش می ایستد!»‏


● حیرت
یک روز «نوری»، مردی را دید که در نماز، با محاسن، حرکت می کرد. گفت؛«ای مرد، ‏دست از محاسن حق بدار!»‏
این سخن به خلیفه رسانیدند و فقه دانان گفتند که «او، با این سخن، کافر شد!»‏
او را پیش خلیفه بردند. خلیفه گفت؛«این سخن را تو گفتی؟»‏
گفت؛«بلی». گفت؛«چرا گفتی؟» گفت؛«بنده، از آن کیست؟»‏
گفت؛«از آن خدایی». گفت؛«محاسن از آن کیست؟» گفت؛«از آن کسی که بنده از آن ‏اوست».‏
و متحیر شد!‏

چند حکایت کوتاه از تذکره الاولیاء  ‏    
‏● روسیاهی
‏«جنید» را در بصره مریدی بود. روزی در خلوت، اندیشه گناهی کرد و در آینه نگریست و ‏روی خود سیاه دید. متحیر شد. هر حیله که کرد، سود نداشت. از شرم، روی به کس ننمود.‏
چون سه روز برآمد، آن سیاهی پاره پاره کم شد. ناگاه یکی در زد. گفت؛«کیست؟»‏
گفت؛«از جنید نامه آورده ام».‏
نامه برخواند. نوشته بود؛« چرا در حضرت عزت با ادب نباشی؟ سه شبانه روز است که گازری  می کنم تا سیاهی رویت به سپیدی بدل شود!»‏
‏● روزگرم
جنید با مریدی به بادیه فرو شد. گوشه جیب مرید پاره بود و آفتاب برگردن او می تافت، تا ‏بسوخت. بر زبان مرید رفت که ؛«امروز، روزی گرم است!»‏
شیخ، به هیبت در وی نگریست و گفت؛«برو، که تو اهل صحبت نیستی!»‏
‏● از نگاه دیگران
‏«نوری» «ابوالحسین نوری» در ابتدا، چنان بود که هر روز بامداد از خانه بیرون می آمد که«به ‏دکان می روم» و نانی چند برمی داشت و در راه بخشش می کرد و در مسجد می رفت و نماز ‏می گزارد، تا نماز پیشین. و آنگاه به دکان می آمد.‏
اهل خانه می پنداشتند که به دکان چیزی خورده است و اهل دکان گمان می بردند که به خانه ‏چیزی خورده است. بیست سال، اینگونه، معاملت می کرد که کسی بر احوال او مطلع نشد.‏
‏● آموختن
‏«شبلی» پیش «نوری» رفت. او را دید به مراقبت نشسته، چنان ساکن، که مویی بر تن او حرکت ‏نمی کرد. گفت؛«مراقبتی چنین نیکو از که آموختی؟»‏
گفت؛ «از گربه که بر سوراخ موش می ایستد!»‏
‏● حیرت
یک روز «نوری»، مردی را دید که در نماز، با محاسن، حرکت می کرد. گفت؛«ای مرد، ‏دست از محاسن حق بدار!»‏
این سخن به خلیفه رسانیدند و فقه دانان گفتند که «او، با این سخن، کافر شد!»‏
او را پیش خلیفه بردند. خلیفه گفت؛«این سخن را تو گفتی؟»‏
گفت؛«بلی». گفت؛«چرا گفتی؟» گفت؛«بنده، از آن کیست؟»‏
گفت؛«از آن خدایی». گفت؛«محاسن از آن کیست؟» گفت؛«از آن کسی که بنده از آن ‏اوست».‏
و متحیر شد!‏
چند حکایت کوتاه از تذکره الاولیاء  ‏    
‏● روسیاهی
‏«جنید» را در بصره مریدی بود. روزی در خلوت، اندیشه گناهی کرد و در آینه نگریست و ‏روی خود سیاه دید. متحیر شد. هر حیله که کرد، سود نداشت. از شرم، روی به کس ننمود.‏
چون سه روز برآمد، آن سیاهی پاره پاره کم شد. ناگاه یکی در زد. گفت؛«کیست؟»‏
گفت؛«از جنید نامه آورده ام».‏
نامه برخواند. نوشته بود؛« چرا در حضرت عزت با ادب نباشی؟ سه شبانه روز است که گازری  می کنم تا سیاهی رویت به سپیدی بدل شود!»‏
‏● روزگرم
جنید با مریدی به بادیه فرو شد. گوشه جیب مرید پاره بود و آفتاب برگردن او می تافت، تا ‏بسوخت. بر زبان مرید رفت که ؛«امروز، روزی گرم است!»‏
شیخ، به هیبت در وی نگریست و گفت؛«برو، که تو اهل صحبت نیستی!»‏
‏● از نگاه دیگران
‏«نوری» «ابوالحسین نوری» در ابتدا، چنان بود که هر روز بامداد از خانه بیرون می آمد که«به ‏دکان می روم» و نانی چند برمی داشت و در راه بخشش می کرد و در مسجد می رفت و نماز ‏می گزارد، تا نماز پیشین. و آنگاه به دکان می آمد.‏
اهل خانه می پنداشتند که به دکان چیزی خورده است و اهل دکان گمان می بردند که به خانه ‏چیزی خورده است. بیست سال، اینگونه، معاملت می کرد که کسی بر احوال او مطلع نشد.‏
‏● آموختن
‏«شبلی» پیش «نوری» رفت. او را دید به مراقبت نشسته، چنان ساکن، که مویی بر تن او حرکت ‏نمی کرد. گفت؛«مراقبتی چنین نیکو از که آموختی؟»‏
گفت؛ «از گربه که بر سوراخ موش می ایستد!»‏
‏● حیرت
یک روز «نوری»، مردی را دید که در نماز، با محاسن، حرکت می کرد. گفت؛«ای مرد، ‏دست از محاسن حق بدار!»‏
این سخن به خلیفه رسانیدند و فقه دانان گفتند که «او، با این سخن، کافر شد!»‏
او را پیش خلیفه بردند. خلیفه گفت؛«این سخن را تو گفتی؟»‏
گفت؛«بلی». گفت؛«چرا گفتی؟» گفت؛«بنده، از آن کیست؟»‏
گفت؛«از آن خدایی». گفت؛«محاسن از آن کیست؟» گفت؛«از آن کسی که بنده از آن ‏اوست».‏
و متحیر شد!‏