جهش تولید | شنبه، ۱۵ آذر ۱۳۹۹

چند حکایت از جوامع الحکایات ‏ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

چند حکایت از جوامع الحکایات ‏

چند حکایت از جوامع الحکایات ‏



‏● قبض و بسط
آورده اند که؛ روزی شیخ، بعد از آنکه حالت او بدان درجه رسیده بود که مشهور است، بر ‏در مشهد مقدس عمره الله نشسته بود و مریدی از مریدان شیخ، سر خربزه ای شیرین به کارد ‏برمی گرفت و در شکر سوده نمی گردانید تا شیخ می خورد. یکی از منکران این ‏حدیث بر آنجا بگذشت. گفت؛ ای شیخ، اینکه این ساعت می خوری، چه طعم می دارد؛ و ‏آن سرگز و طاق و خار که می خوردی هفت سال در آن بیابان، چه طعم داشت و کدام ‏خوش تر است؟شیخ ما گفت که؛ هر دو طعم وقت دارد. یعنی که اگر وقت را صفت بسط ‏بود، آن سرگز و خار از این خوشتر باشد؛ و اگر حالت را صورت قبض باشد این شکر ‏ناخوش تر از آن خار بود.‏


● آنها
شیخ ما گفت؛ در آن وقت که ما به آمل بودیم، یک روز، پیش شیخ ابوالعباس ]قصاب[ نشسته ‏بودیم. دو شخص درآمدند و پیش وی بنشستند و گفتند؛ یا شیخ، ما را با یکدیگر سخنی رفته ‏است. یکی می گوید؛ اندوه ازل و ابد تمام تر و دیگری می گوید؛ شادی ازل و ابد تمام تر. ‏اکنون شیخ چه می گوید؟شیخ ابوالعباس دست به روی فرود آورد و گفت؛ الحمدالله که ‏منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادی...چون هر دو بیرون شدند، پرسیدم که؛ این هر ‏دو کی بودند؟گفتند؛ یکی ابوالحسن خرقانی بود و دیگر ابوعبدالله داستانی.


‏● درویش حریص
درویشی بود در نشابور، و او را میلی عظیم به دنیا بود و پیوسته چیزی جمع می کردی و بر ‏جمع اذخار حرصی عظیم داشت. یک شب دزد در شد و هر چه در خانه داشت ‏جمله ببرد، مگر مرقع که آن ‏درویش پوشیده داشت و نقدی که داشت در آنجا دوخته بود، بماند. دیگر روز برخاست، ‏عظیم رنجور و با کس نگفت و به مجلس شیخ آمد. شیخ در میان سخن روی بدان درویش ‏کرد و گفت؛ آری، جانا، دوش به بامت بودمگفتی دزدست، دزد نبد، من بودم آن درویش ‏فریاد در گرفت و آن نقد که مانده بود پیش شیخ بنهاد. شیخ گفت؛ چنین باید. درویشی شما ‏را به هیچ ندهند.‏

‏● نیکنامی و بدنامی

خواجه ابوالفتح می گوید که؛ چون عماد کاتب را از عمل معزول کردند، از خلق اعراض ‏نمود و روی به دیوار بنشست. راوی می گوید؛ روزی به خدمت او رفتم و او را گفتم که ‏‏«صاحب را دلتنگ می بینم، به سبب صرف عمل«گرفتن شغل از کس» اما اندیشمند نباید ‏بود، که چون فضل و هنر هست شغل کم نیاید». گفت؛«اندیشه از عزل نیست. ولکن روزی ‏هیچ نمی داریم به قیامت مانده تر از امروز دوستان و دشمنان خود را می بینم غمگین و شادان؛ ‏با آنکه نیکویی کرده ام، بر آن پشیمانی می خورم که چرا بیشتر نکردم و چون گروهی را می ‏بینم که در حق ایشان تقصیری کرده ام، حسرت می خورم که چرا در باب ایشان ‏اهمال جایز داشتم. چه، نعمت و محنت می بگذرد و نیکنامی و بدنامی باقی ماند».‏