جهش تولید | چهارشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۹۹

وقتی بابا گم شد - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

وقتی بابا گم شد

وقتی بابا گم شد


وقتی بابا گم شد

به بازار میوه رسیدیم. خیالم از دست بابا راحت بود. سفت و محکم دستم را گرفته بود. آخر دستش که شل می‏شود می‏ترسم. یک چیزی توی دلم بالا پایین می‏شود و آن وقت هی می‏گویم: سفت بگیر بابا دستم را سفت بگیر… اینقدر می‏گویم تا سفت بگیرد.

با خیال راحت میوه‏‏های تر و تازه و فروشنده‏ها را تماشا کردم. فروشنده‏ها با دستمال دور گردنشان میوه‏ها را تمیز می‏کردند. بعد دستمال را به پیشانی خود می‏مالیدند و داد می‏زدند بلند بلند. من که نفهمیدم چرا داد می‏زنند و چه می‏گویند. تو همین فکرها بودم که موبایل بابا زنگ زد: دریل… دریل…

باز ترس به سراغم آمد. موبایل دو باره زنگ خورد: دریل دریل…

با خودم گفتم الان است که دستم را ول کند. امان از دست این موبایل که هی زنگ می زند و حواسبابا را پرت می‏کند. موبایل فقط به درد بازی می‏خورد همین. اما بزرگ‏ترها که اجازه نمی‏دهند: شارژش تمام می‏شود. خراب می‏شود. آخ آخ شکست. موبایل برای بازی نیست و…

مگر شارژ موبایل شکلات است که تمام بشود. ای کاش هر چی موبایل است بترکد. موبایل هم از آن مزاحم‏هایی است که دست بابا را شل می‏کند.

دستش را سفت فشار دادم و صدایش کردم. گوش نمی‏کرد. هر چه کتش را گرفتم و کشیدم اصلا  حواسش به من جمع نشد. تازه با  کسی که توی موبایل بود دعوایش هم شد؟ دستم را ول کرد و توی هوا تند تند چرخاند. این‏طوری شد که دستم ول شد. دستم دیگر توی دست بابا نبود. اطرافم را نگاه کردم. بازار میوه پر بود از مامان و باباهای زنبیل‏دار و چرخدار. ترسیدم. برگشتم و زود کت بابا را گرفتم و کشیدم. چند بار کشیدم. اما به قول ننه بزرگ یا همون مامان‏بزرگم چشمتان روز بد نبیند. کت بابام سیاه بود اما کتی که من گرفتم و کشیدم رنگ خاک بود. آقایی هم که توی کت خاکی بود سبیل‏های بلند و سیاه داشت. اما بابای من که سبیل نداشت. تازه نگاهش اینقدر ترسناک نبود. پریدم و زیر یکی از میزهای میوه فروشی قایم شدم. آقا سبیلو کمی ایستاد و بعد رفت.

دستم را گاز گرفتم و گفتم: دیدی چی شد! آخر گمش کردی … حالا چکار می‏کنی بچه. چه‏طوری پیدایش می‏کنی…

نشستم و همین‏طور که کفش‏های رنگی، دمپایی‏های نو و کهنه. چادر، دامن، مانتو، کفش پاشنه بلند و کوتاه تندتند از جلوی من رد می‏شد، فکر می‏کردم. فروشنده‏ها و آدم‏ها اینقدر سرو صدا می‏کردند که نمی‏توانستم خوب فکر کنم. یک چیزی توی دلم افتاد پایین و کش آمد بالا مثل یویو… یاد یویو افتادم. جیبم را زود گشتم . سرجایش بود. اما توی دلم انگار صد تا بچه آدامس بادکنکی باد می‏کردند. چشم‏هایم را بستم و فکر کردم: کفش بابام چه رنگی  بود؟ شلوارش که سیاه بود مثل جوراب سوراخش ولی کفشش… هر چه فکر کردم… چشمهایم را بستم و بیشتر فشار دادم … تا یادم بیاید… یادم نیامد که نیامد.

با خودم گفتم: خوب هر شلوار سیاهی که دیدم می‏گیرم! شاید بابا باشد… خوب نگاه کردم. یک مانتو رد شد. دمپایی بچه‏گانه… مانتوی سفید… کفش قهوه‏ای که بندش روی زمین کشیده می‏شد… آهان شلوار سیاه… زود دستم را دراز کردم و پاچه شلواری را گرفتم… بعد سرم را بالا کردم. آقایی که توی شلوار سیاه بود، ریش بلندی داشت و چپ چپ نگاهم کرد. زود ولش کردم. پریدم و زیر میز قایم شدم. شلوار سیاه کمی صبر کرد. جلو عقب شد و رفت. این بار خوب دقت کردم. شلوار سفید… شلوار راه راه که پایینش سیاه شده بود… کفش صورتی… یک چیز سیاه… زود گرفتمش و سرم را بالا  کردم. خیلی تعجب کردم چون خانمی نگاهم کرد و لبخند زد… ای وای چادر سیاه گرفتم… دوباره پریدم و زیر میز قایم شدم. خانم با چادر سیاه مدتی صبر کرد. فکر کنم گوجه و خیار خرید. چون یک گوجه زمین افتاد. وقتی خم شد گوجه را بردارد دوباره به من لبخند زد… بعد رفت. دوباره به شلوارها و مانتوها و کفش‏ها خیره شدم، دیگه خسته شدم. چند تا کفش و دمپایی و مانتو هم رد شد تا اینکه دوباره شلوار سیاه دیدم که خاکی هم بود. شک کردم بگیرمش می‏ترسیدم دوباره بابایی با سبیل و ریش وحشتناک ببینم. تازه شلوار بابا همیشه تمیز بود. آدامس کشی توی دلم مجبورم کرد بگیرمش. زود گرفتمش و بالا را نگاه کردم. درست مثل بابام موبایل در دستش بود. سبیل و ریش هم نداشت. مثل بابا نگاه می کرد اما نگران. تازه با اونی که تو موبایلش بود دعوا می‏کرد… آره خود بابام بود… وقتی بابا من را دید، خندید و خوشحال شد از اینکه پیدایش کردم. اما بعد داد زد: … تو کجا رفتی بچه‏؟ چرا دستم را ول کردی؟… مردم از ترس … بلند شدم و دست بابا را دو دستی چسبیدم. آدامس کشی توی دلم آمده بود توی گلوم و نمی‏گذاشت درست حرف بزنم: با کی داشتی حرف می‏زدی و دعوا می‏کردی که من را یادت رفت…

- چی می‏گی بچه با هیچ‏کس دعوا نمی‏کردم… دیگه دستم را ول نکنی‏… ولی خوب کاری کردی همین‏جا ماندی تا پیدایت کنم…

به کسی که توی موبایلش بود گفت: پیداش کردم خوب و سالمه… فهمیدم مامانم بود.

- من که دستت را ول نکردم … خودت دستم را ول کردی. تازه خودم پیدایت کردم.

بابا لپم را بوسید و گفت: قبول تو پیدام کردی... یادت باشه هیچوقت تو را یادم نمی‏رود. تقصیر من بود ببخشید. دیگر دستت را ول نمی‏کنم...

- حتی اگر موبایلت زنگ بزند؟

- حتی اگر موبایلم زنگ بزند...

- حتی اگه دعوایت بشود...

- حتی اگه دعوایم بشود...

بابا بغلم کرد و گفت: باشه قبول! حالا برویم خانه...

آخ جان چه خوب. شدم هم‏قد و قواره بابا و بقیه بزرگترها. تازه از این بالا میوه‏ها چقدر خوشمزه‏ترند... اینجوری مطمئنم دیگر بابا را گم نمی‏کنم...

به نظر من شما هم هیچوقت بغل مامان و بابا را ول نکنید بروید روی زمین. هیچ‏جا مطمئن‏تر از بغل مامان و بابا نیست. چون روی دست آنها اصلا نمی‏شود حساب کرد.

منبع:تبیان