رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۹۸

وفای خرس - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

وفای خرس


پهلوانی ستبر بازو در کوره راهی می رفت که اژدهایی خشمگین دید. اژدها با دهانی باز و بال های گشوده، خرسی را به زمین کوفته بود و نفس خرس را در سینه اش حبس کرده بود.

پهلوان که از به زیر کشیده شدن خرس ناراحت شده بود، به اژدها حمله برد. سر و گردن اژدها را بین بازوان قدرتمند خود قرار داد و اژدها را در چند لحظه از پا در آورد.

خرس که از دلاوری پهلوان شگفت زده شده بود، به دنبال او به راه افتاد تا به دیاری رسیدند. مردم همه به دنبال خرس و پهلوان به راه افتادند تا به میدان شهر رسیدند. مردم که از دوستی پهلوان و خرس متعجب شده بودند، او را نصیحت می کردند و پهلوان را از این کار بر حذر می داشتند. شتربانی دانا به او گفت:

"در این کار چه حکمتی است و دوستی تو با این خرس چه معنایی دارد؟"

زنی از بین جمعیت گفت: "به دوستی خرس دل نبند که دوستی با دشمن دانا، بهتر از دوستی با دوست نادان است".

پهلوان که نادانی بر زورش غلبه کرده بود، به سرزنش های مردم توجه نمی کرد و از کنار آنان بی اعتنا می گذشت و بازوان قدرتمندش را نشان می داد.

پهلوان با خرس از شهر خارج شد و خسته از ماجراهای آن روز، زیر درختی خوابید. خرس مهربان که هنوز از کار پهلوان احساس رضایت می کرد، بالای سر پهلوان نشست. در همین موقع مگسی سمج از راه رسید و روی صورت پهلوان نشست.

خرس تا مگس را دید، سعی کرد با دست هایش آن را دور کند.دعوای خرس با مگس ادامه داشت که ناگهان خرس، سنگی کنار درخت دید. خرس، سنگ بزرگ را بلند کرد و آن را به سوی مگس پرتاب کرد. سنگ بر سر پهلوان فرود آمد و او را از پا در آورد. خرس وقتی مگس را دور کرد، خوشحال شد و در کمال آرامش کنار پهلوان به خواب عمیقی فرو رفت.

اژدهایی خرس را در می کشید                                  شیرمردی رفت و فریادش رسید

شیر مردانند در عالم مدد                                          آن زمان کافغان مظلومان رسد

خرس هم از اژدها چون وارهید                                 و آن کرم ز آن مرد مردانه بدید

چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار                       شد ملازم در پی آن بردبار

آن یکی بگذشت و، گفتش: حال چیست؟                       ای برادر مر تو را این خرس کیست؟

قصّه وا گفت و حدیث اژدها                                      گفت: بر خرسی منه دل، ابلها

دوستی ابله، بتر از دشمنی است                                 او به هر حیله که دانی راندنی است

شخص، خفت و خرس می راندش مگس                      وزستیز آمد مگس زو باز پس

چند بارش راند از روی جوان                                   آن مگس زو باز می آمد، دوان

سنگ آورد و، مگس را دید باز                                 بر رخ خفته گرفته جای ساز

بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد                                   بر مگس تا آن مگس وا پس خزد

سنگ، روی خفته را خشخاش کرد                           این مثل بر جمله عالم فاش کرد

مهر ابله، مهر خرس آمد یقین                                    کین او مهرست و، مهر اوست کین

منبع:کتاب مولوی