رونق تولید ملی | دوشنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۹۸

وعده لباس - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

وعده لباس

Loading the player...

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد .هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد .از او پرسید آیا سردت نیست ؟

نگهبان پیرگفت :چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم ومجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت:

من الان به داخل قصر میروم و می گویم یک لباس گرم برایت بیاورند نگهبان خوشحال شد و از پادشاه تشکرکرد اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد .صبح روز بعد جسد یخ زده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند در حالی که روی دیوار کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد . خوب عمل کردن بهتر از خوب حرف زدن است .