همکار عزرائیل

از آن سردارانی بود که کمتر تیرش به خطا می رفت یا نقشه و برنامه اش عملی نمی شد! بدین جهت، در رویارویی با سربازان عراقی اگر ایستادگی می کردند و فرار را برقرار ترجیح نمی دادند، برایشان عزرائیل می شد و طولی نمی کشید که حکم قبض روحشان را گرفته و از قید حیات، خلاصشان می نمود.

هر چند، دلی به پاکی آب و صافی آینه داشت و فداکاری و مهربانیش زبانزد خاص و عام بود و همواره سعی می کرد با شوخی و خنده یا لطیفه و لُغُز هم که شده، موجبات شادی و خوشحالی دیگران را فراهم نماید ولی از این که می تواند در گرفتنِ جانِ ضدّ انقلاب و دشمن متجاوز، همکاری همه جانبه و تنگاتنگ با عزرائیل داشته باشد؛ خوشحال بود و به خود می بالید! بارها، آن زمان که خلوتی می یافت و در خود فرو می رفت؛ به خود گفته بود:

- خودمانیم مهدی آقا! خوب تا سر و کلّۀ عراقیا را میبینی؛ همکار عزرائیل میشی! ولی بد نیس که اجازه ای هم، ازش داشته باشی! مگه نه این که خودش هم بی اذن و اجازۀ خدا سراغ هیچ کی نمی ره! بله آقا مهدی! آخه حکمی، خطّی، پیغامی، سفارشی، چیزی، همین جوری که صورت خوشی نداره!

بعد هم به خودش جواب داده بود:

- نه آقای مهدی! دلسرد نباش! بی اجازۀ بی اجازه هم نیستی!تو ناسلامتی، همکار عزرائیل که سهله، جانشینی خدا روی زمینی! سند و حکم و فرمانش هم که توی قرآنه!

و بلافاصله لبهایش به حرکت در آمده و زمزمه می کرد:

- بسم الله الرحمن الرحیم! وَ إِذ قالَ رِبّکَّ لِلمَلائِکَةِ إنی جاعِلٌ فیِ الارضِ خَلیفه...صدق الله العّلیُ العظیم!

سپس، در حالی که سینه جلو داده، ابرو بالا می انداخت و به آرامی، سر را به علامت تصدیق، پایین می آورد، با قیافه ای حق به جانب، در خطاب به خود، ادامه می داد:

از فرماندۀ عزرائیل که خدا باشه، خط داری پسر!

شاهد هم که الی ماشاالله، چند تا! اونم عادلِ عادل؛ بلکه اَعدَل!

زمینی و حق و حساب بگیر هم که نیستند تا به دلت بد راه بِدی! همه، آسمانی و همسایۀ خدا! دیگه ناراحت چی هستی؟

ولی باز در جوابِ این خطاب، به خود می گفت:

- مثل همیشه از خدا ممنونم و نوکرشم! امّا، اگه می تونستم موافقت عزرائیلُ هم در این شراکت و همکاری می گرفتم؛ خیلی خوب می شد! آخه ممکنه طرف راضی نباشه!

بعد هم زبانش را گاز می گرفت و از هر چه که با خود، در میان نهاده بود؛ شرمنده می شد و زمزمه می کرد:

- اَستَغفِرُالله رِبّی وَ اَتُوبُ اِلَیه!

و به خود نهیب می زد:

- باز که خراب کردی مهدی! عالم فرشتگان کجا؟ عالم خاکی کجا؟ مگه اونجا مثه اینجاس که همکار نتونه همکارشُ ببینه و چوب لاچرخش بذاره!

کجای کاری آقا مهدی؟

تو اگه بتونی، کارای فرشته ها را انجام بِدی؛ اونا ازت بدشون نمیاد که هیچ؛ برات پیش خدا دعا هم می کنن و از خدا هم می خوان که مقامِتُ بالاتر ببره! بله آقا مهدی! به قول معروف«فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

و بدین گونه بود که مصمّم تر و محکم تر از پیش در تار و مار کردن دشمن و نابودی آنها قدم بر می داشت!

آن روز، تازه از تمیز کردن اسلحه ام فارغ شده بودم و داشتم آن را سرِ جایش می گذاشتیم که صدایم زدند. از چادر که بیرون آمدم، سردار را دیدم. به رویم لبخند زد و همراه با سلام و احوالپرسی، در حالی که دگمۀ جیبش را باز می کرد، به من گفت:

- فرصت کردی یه سر بزن به گردان امام حسین و این نامه را بده به...

قبل از این که نام گیرندۀ نامه را ببرد، گفتم:

- از این که حرفتان را قطع می کنم، معذرت می خوام سردار! ولی موتورم...

او نیز نگذاشت که از نقص فنّی موتورم با خبرش کنم. چرا که گفت:

- موتورت هر چیزش هست، باشه! من نگفتم؛ السّاعه! هر وقت که فرصت کردی!

درست؛ دو ماه از این واقعه گذشته بود که سردار، در عملیات نصر 4 در ماووت عراق به شهادت رسید.

روزی، با آن دوست که نامۀ سردار را می بایست به او می دادم و در گردان امام حسین(ع) خدمت می کرد، ملاقات نمودم! آه کشید و گفت:

می دونی، همکار عزرائیل شهید شد؟

من که متوّجه مقصود او نشده بودم، گفتم:

- همکار عزرائیل که جای خود داره، کلُّ نفسٍ ذائقة الموت!

در جوابم گفت:

- اون که بله! ولی...

با بی حوصلگی گفتم:

- تو را بخدا حاشیه نرو! ولی بی ولی!حرفبزن، ببینم چی شده؟

نامه ای به دستم داد و گفت:

- این نامه را می شناسی؟

نگاهی به آن انداختم. پشت و رویش را برانداز کردم. سپس گفتم:

- اگه اشتباه نکرده باشم؛ همونیه که از طرف سردار، دو سه ماهِ پیش، خودم برات آوردم!

چشمان اشک آلودش را با انگشتان دست، پاک کرد و گفت:

خودشه! نامۀ همکار عزرائیله! همونی که می گم، اونم شهید شد!

 بسرعت نامه را باز کردم!

 

باسمه تعالی

به:عزرائیل

از:فرماندهی تیپ 2

موضوع: ابلاغ ماموریت

با سلام

طبق هماهنگی قبلی که با هم نموده ایم! بدینوسیله برادر...که اینک در گردان امام حسین(ع) مشغول خدمت می باشند؛ در عملیات آینده باید از جانب شما قبض روح گشته و ازدنیای فانی به سوی عالم باقی سفر نماید! لطفاً زحمت کشیده، وسایل سفر وی را فراهم نمایید!

از همکاری شما که در این چند سال برایم کشیده اید، کمال تشکّر را می نمایم.

(والسّلام)

همکار شما در زمین

مهدی خوش سیرت

8/2/1366

بغض، گلویمان را گرفته واشک در چشمانمان حلقه زده بود. امّا به جای گریه، از شوخی او به خنده افتادیم! بعد، بدون این که چیزی به هم بگوییم؛ نگاهمان، ترجمان این جمله بود که:

براستی، سردار مهدی خوش سیرت از مصادیق بارز«اَشِدّاءُ عَلیَ الکفارِرُحَماءُ بَینَهُم»بود!

 

 

به نقل از خاطرات احمد قصوری درگاهی

بر گرفته از کتاب با من بیا سمت باران! - نوشته محمد هادی رنگرزیان - انتشارات نستوه