جهش تولید | چهارشنبه، ۷ آبان ۱۳۹۹

نه فروختنی است نه خریدنی - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

نه فروختنی است نه خریدنی

نه فروختنی است نه خریدنی



‏ در روزگار قدیم مردی که از راه رباخواری ثروتمند شده بود تصمیم گرفت بقیه عمرش را به راحتی و آسایش سپری ‏سازد. به نظر او ۳۰۰ هزار دینار پس انداز برای زندگی راحت و شاد کافی بود، اما در همین زمان عزرائیل نزد او آمد تا ‏جانش را بگیرد. مرد شروع به گریه و زاری کرد و از عزرائیل مهلت خواست. به او گفت حاضر است ۱۰۰ هزار دینار ‏به او پول بدهد تا سه روز دیگر زنده بماند، اما عزرائیل نپذیرفت.مرد گفت بیا ۲۰۰ هزار دینار بگیر و دو روز به من ‏مهلت بده. عزرائیل قبول نکرد.‏
مرد گفت همه دارایی من ۳۰۰ هزار دینار است، بگیر و فقط یک روز به من مهلت بده، اما فایده ای نداشت و عزرائیل ‏قبول نکرد. مرد رباخوار به عزرائیل گفت که پس فقط به اندازه نوشتن یک جمله به من وقت بده.عزرائیل پذیرفت. مرد ‏قلم برداشت و نوشت: من خواستم یک روز عمرم را ۳۰۰ هزار دینار بخرم اما نفروختند؛ شما قدر عمرتان را بدانید ‏چون نه فروختنی است و نه خریدنی.‏

از حکایت های الهی نامه عطار نیشابوری