جهش تولید | جمعه، ۱۴ آذر ۱۳۹۹

منزل نومبارک - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

منزل نومبارک

منزل نومبارک


یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ‏کس نبود.

یک روز، زنبور و پروانه روی گل نشسته بودند که صدای داد و فریاد کرم را شنیدند. پرنده، کرم را به نوکش گرفته بود و می‏رفت. کرم فریاد می‏زد: «من می‏ترسم! من می‏ترسم!» زنبور گفت: «باید به کرم کمک کنیم.» پروانه گفت: «حتماً پرنده می‏خواهد کرم را بخورد، کرم می‏ترسد!»

پروانه و زنبور به دنبال پرنده پرواز کردند. پرنده رفت و رفت و رفت تا به درخت سیب رسید. لانه‏ی پرنده بالای درخت سیب بود. پرنده و زنبور هم خسته و نفس زنان به او رسیدند. پروانه گفت پرنده جان! لطفاً این کرم را نخور.» زنبور گفت: «ببین چقدر ترسیده  است! او را نخور.» پرنده با تعجب به زنبور و پروانه نگاه کرد و گفت" «چه کسی گفته من می‏خواهم کرم را بخورم؟!

 زنبور گفت: «خودمان شنیدیم که کرم فریاد می‏زد: من می‏ترسم! من می‏ترسم! پروانه گفت: «برای همین هم تا اینجا به دنبال تو آمدیم تا کرم را نجات دهیم!» پرنده غش غش خندید و گفت: «تا باباجان! این کرم دوست من است. او آرزو داشت که توی یک سیب زندگی کند. من هم او را با خودم آوردم تا به آرزویش برسد.» زنبور به کرم نگاه کرد و گفت: «پس چرا فریاد می‏زدی؟»

کرم گفت: «چون از بلندی می‏ترسیدم. از پرواز هم می‏ترسیدم.»

پرنده گفت: «پس ما این همه راه را بی‏خودی آمدیم!» پرنده خندید و گفت: «نه! بی‏خودی نیامدید. به خانه‏ی من مهمان آمدید.» کرم روی یک سیب رفت و گفت: و به خانه‏ی من!» پرنده و زنبور خندیدند و کرم گفتند: «خانه‏ی نومبارک است!»

دوست خردسالان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

منبع: تبیان