رونق تولید ملی | یک‌شنبه، ۲۸ مهر ۱۳۹۸

مسافر کوچولو - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

مسافر کوچولو

"مسافر کوچولو "

امروز خاله جان از خواب بیدارم کرد. به من صبحانه داد. مجبورم کرد شیر بخورم. هر چی دنبال مامانم گشتم، نبود. آخر مامانم می داند که من شیر دوست ندارم. یعنی شیر خالی دوست ندارم. مامانم همیشه توی شیرم نبات می ریزد. این طوری خیلی خوشمزه تر می شود.

بعد از صبحانه تا رفتم طرف توپ قشنگم- که بابایی برایم خریده بود- تا با آن توی حیاط، بازی کنم، باز هم خاله جان نگذاشت و من را نشاند تا تلویزیون تماشا کنم. هرچی دنبال مامانم گشتم، نبود. آخر مامانم می داند که آن وقت صبح که تلویزیون برنامه ی کودک ندارد. همه اش برنامه ی مامان ها و باباهاست. یعنی مامانم همیشه سر ساعت، من را صدا می کند تا بیایم و برنامه ی کودک را ببینم.

نزدیک ظهر که شد. خاله جان دستم را گرفت و برد توی حمام. تا خواستم به خودم بیایم یک دفعه یک تشت آب، ریخت روی سرم. هرچی دنبال مامانم گشتم، نبود. آخر مامانم می داند که من دوست ندارم یک دفعه آب بریزد روی سرم. مامانم همیشه خودش با دست هایش، جلوی چشم هایم را می گیرد و بعد آرام آرام، آب می ریزد.

خورشید که رسید وسط آسمان، آن صدای قشنگی را که همیشه از دور می آمد، شنیدم. مامانم می گوید که آن صدا یعنی موقع ظهر شده.

خاله جان ناهار آورد و من را نشاند سر سفره. تا خواستم بلند شوم، اجازه نداد. هر چی دنبال مامانم گشتم، نبود.

آخر مامانم می داند که من تا به جوجه ام غذا ندهم، غذا از گلویم پایین نمی رود. مامانم خودش گفته که اول به کوچک ترها باید آب و غذا داد. برای همین هم خودش همیشه بعد از من آب می خورد و غذای من را اول از همه، می کشد. جوجه ام هم از من کوچک تر است دیگر.

بعد از ناهار تا رفتم طرف دفتر نقاشی و مداد رنگی هایم، خاله جان آمد و یک بالشت گذاشت و من را خواباند. هر چی دنبال مامانم گشتم، نبود. آخر مامانم می داند که من بعد از ناهار دوست دارم نقاشی بکشم. امروز هم قرار بود، جوجه ام را بکشم.

همان طور که خوابیده بودم، چشمم افتاد به آن تخت کوچولویی که بابا تازه خریده بود. من اول فکر کرده بودم مال من است اما نمی دانستم چرا این قدر کوچک است. مامانم گفته بود که این برای مسافر کوچولویی است که خدا می خواهد برای ما بفرستد. پرسیدم: مسافر کوچولو کی می آید؟

گفت: هر وقت من بروم دنبالش.

با صدای در از جا پریدم. دیدم مامان آمد. زیر چادرش یک چیز سفید بود. با خودم گفتم: حتماً رفته بوده دنبال مسافر کوچولو.ولی بعد دیدم اون مسافر کوچولو کسی نیست

جز یک خواهر کوچولو که مامام برای من آورده بود...گفتم اینو از کجا برام آوردید؟مامان جواب داد که:"این هدیه ایست از طرف فرشته ها"...

منبع:تبیان