جهش تولید | دوشنبه، ۵ خرداد ۱۳۹۹

ما آدم های تنها - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

ما آدم های تنها

ما آدم های تنها


خیلی وقت ها وقتی که از دغدغه های روزانه رها می شویم، گوشه دنجی می یابیم و فکر می کنیم، اگر سن و سالی را گذرانده باشیم فکرمان به سراغ روزهایی که بر ما گذشته می رود.
فکرمان می رود به سمت جاهایی که بودیم و دلمان می خواهد باز هم برویم. جاهایی که خاطره های خوبی داشته ایم.
دلمان و فکرمان می رود به گذشته ها و خاطره هایمان چه شیرین و چه تلخ جلوی چشممان می آیند و می روند. آن وقت با خودمان چه بسا فکر کنیم که چه چیزهایی داشته ایم و چه چیزهایی حالا نداریم.
از همین داشته ها و نداشته ها و از همین مرور خاطره هاست که گاهی دلمان بابت آنچه داشته ایم و حالا نداریم می گیرد. از همین جاهاست که تلنگر هایی برای خودمان و برای دیگران پدید می آید. به خودمان نهیب و تلنگر می زنیم.
قصه و داستان خیلی از تلنگر ها موضوع آن چیزهایی است که حالا نداریم و شاید هم داریم و کمرنگ شده اند یا گم شده اند و ما هم حالی برای یافتن دوباره آنها نداریم، اما بعضی وقت ها هست که وقتی خوب فکر می کنیم با بعضی پدیده های نوظهور و جدید و غیرتاریخی مواجه می شویم که روزگارانی نه چندان یا نبوده اند یا اگر بوده اند آنقدر که این روزها و این سال ها گریبانمان را گرفته اند نبوده است.
تنهایی از همان موضوعات و از همان تلنگر هایی است که نبوده و حالا هست. تنهایی از همان موضوعاتی است که هر روز بیشتر و بیشتر با آن سر و کله می زنیم.
حالا و در این روزگار ماشینی و از وقتی که دیوارها و صداها و کارخانه ها جای دشت های فراخ و خانه های وسیع را گرفتند و ما آدم ها در های خانه هایمان را به روی همسایه ها و برادران و خواهران خود بستیم، بیشتر به سراغمان آمد.
حالا ما مدام از تنهایی شعر و داستان می گوییم و هر قدر هم که دور و برمان شلوغ باشد، باز یک جاهایی دلمان می خواهد از تنهایی بنالیم.
تنهایی یعنی وقتی که حرف هایمان روی دلمان می ماند و کسی نیست که شنونده حرف های نگفته ما باشد. تنهایی برای خیلی از ما مثل آب باریکه ای می ماند که به آن و با آن زنده ایم.
یعنی وقتی تنهاییم، زنده ایم اما یک زندگی بخور و نمیر همچون آب باریکه ای که هست و با آن زنده ایم و نفس می کشیم. ما تنها به دنیا می آییم و با جمع بزرگ می شویم و باز هر چه که پیش می رویم، تنهاییمان هم بزرگ تر می شود.
عجیب است که هر قدر جمعیت ما آدمیزاد بیشتر می شود، تنهایی ما هم انگار که بیشتر شده است. خیلی از ما حالا یک جور عجیب و غریب احساس تنهایی می کنیم.
عجیب است که آدمیزاد در میان شش میلیارد همنوع خود، باز هم تنهایی را با خود دارد و هی از آن فرار می کند. بسیاری از ما آدم های تنها خیلی که با تنهایی خود پیش می رویم، چاره ای نداریم که بگوییم: تنهایی هم عالمی دارد، اما همه ما آدم های تنها در همان تنهایی خود دلمان برای یک «با هم بودن ناب» تنگ می شود.
تنهایی ما آدم ها قصه عجیب و غریبی است که انگار دارد زیادی تکثیر می شود.



روزنامه جام جم