جهش تولید | چهارشنبه، ۸ بهمن ۱۳۹۹

لطیفه‌های بانمک - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

لطیفه‌های بانمک

لطیفه‌های بانمک



همکاری بچه ها

روزی مادری به میهمانی رفت، وقتی به خانه برگشت.

اولین بچه گفت:مادر من ظرف ها را شستم.

دومین بچه گفت: من هم آن ها را خشک کردم.

سومی گفت : من هم ظرف های خشک را در جا ظرفی چیدم.

چهارمی گفت: من هم تمام ظرف های شکسته شده را در سطل آشغال ریختم.

 

بیچاره مورچه ها

پدر: بچه جان! کار کردن را از این مورچه ها یاد بگیر.بیچاره ها دائماً کار می کنند و یک روز هم تفریح و استراحت ندارند.

بچه: پس باباجون! چطور روزهای جمعه که ما می رویم گردش، آن ها هم آمده اند؟

 

جمله سازی

معلم: با علی، محمد، حسین جمله بساز.

رضا: علی با حسین به پارک رفتند.

معلم: پس محمد کجاست؟

رضا: محمد خواب موند، نیومد!

کمک

معلم: چرا پدرت در درس انشاء به تو کمک نمی کند؟

شاگرد: چون با شما قهر است.

معلم: چرا؟

شاگرد: چون هفته  قبل به انشاء او صفر دادید.

ترس از مرگ

روزی ملانصرالدین گردویی پیدا کرد و آن را روی زمین گذاشت و با سنگ بر روی آن زد. گردو از زیر سنگ به گوشه ای افتاد. ملانصرالدین با حیرت گفت: همه از مرگ می گریزند حتی گردو.!

منبع:کتاب لطیفه های بامزه