جهش تولید | پنج‌شنبه، ۹ بهمن ۱۳۹۹

شتر فراری - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

شتر فراری

شتر فراری



روزگاری حاکم سرزمین مرو، کسی بود که دلی مهربان داشت و علاقه مند بود که به مردم کمک کند. در روزهای برفی و بارانی، سوار بر اسب خود می شد و در میدان شهر می ایستاد تا اگر آدم مظلوم یا فقیری از آنجا بگذرد، او را ببیند و به کمکش بشتابد. بعد از مدت زیادی که در میدان می ایستاد در اطراف شهر می گشت و به فقیران کمک می کرد و به مشکلات آنها می رسید، وقتی هم که به قصر بر می گشت، دو رکعت نماز شکر می خواند و می گفت: « خدا را شکر که توانسته ام خدمتی به مردم بکنم. » روزی به او گفتند: « ای امیر! حاکمان در روزهای برفی و بارانی از خانه شان بیرون نمی آیند، چرا شما خودتان را به زحمت می اندازید و در هوای سرد، سوار بر اسب در میدان می ایستید؟ » امیر جواب داد: « در چنین روزهایی، غریبه ها و بیچاره ها دلتنگ تر می شوند و نیاز بیشتری به کمک دارند، باید با آنها همدلی کرد، اگر آنها دعایی در حق من کنند، خداوند زودتر قبول می کند.» روزی، امیر مثل همیشه سوار بر اسب شد و به راه افتاد تا در اطراف شهر نیازمندی را پیدا کند.
در مزرعه ای، شتری را دید که در حال خوردن محصول بود، به یکی از خدمتکاران خود گفت: «پیاده شو و ببین شتر مال کیست، ببین مهر و داغ چه کسی بر روی پوست اوست؟» خدمتکار به داغ شتر نگاهی کرد و گفت: «ای امیر! این شتر، داغ و مهر گله های شما را دارد. » امیر دستور داد تا شتر را بگیرند، بعد گفت: « یک نفر برود و ساربان شتر مرا پیدا بکند و بیاورد. » کسی رفت و ساربان را آورد، ساربان روی شتر دیگری نشسته بود و به دنبال شتر گمشده می گشت. امیر از او پرسید: « ای مرد! شتر من در مزرعه مردم چه می کند؟ » ساربان گفت: « قسم می خورم که آن شتر از شب گذشته فرار کرده است. امروز صبح سحر فهمیدم که گمشده است و از آن موقع تا حالا به دنبالش می گشتم. » امیر حرف های ساربان را شنید و قبول کرد. بعد فرمان داد که صاحب مزرعه را آوردند و به او گفت: « شتر من وارد مزرعه تو شده و کمی از محصولات آن را خورده است. شما به طور متوسط چه مقدار محصول از این مزرعه برداشت می کنید؟ » آن مرد حقیقت را گفت و امیر فرمان داد تا فوری بهای محصول او را به نرخ روز بدهند. بعد رو به دیگران کرد و گفت: « اگر من بخواهم آدم بی انصافی باشم، نمی توانم از دیگران توقع انصاف داشته باشم.»
منبع: جوامع الحکایات