سردار حزب الله

اعتماد به نوجوانان :

بسیار علاقه مند بودم که با شهید کریمی ارتباط داشته باشم. در آن سال کلاس پنجم بودم و شهید کریمی دانشجوی اقتصاد دانشگاه تهران بود. کم کم با ایشان مرتبط شدم و هر از چند گاهی به خدمت ایشان می رسیدم. یک بار که نزد ایشان رفته بودم کتاب هایی از امام امت به من دادند تا مطالعه کنم و آن ها را در نزد خود نگه داری نمایم.

در آن فضای اختناق که بردن نام امام جرم بود، این کار ریسک بزرگی به شمار می رفت. هر لحظه امکان لو رفتن کتاب ها و بازجویی از من وجود داشت. بنابراین ممکن بود که اهداء این کتاب ها دردسر بزرگی برای استاد عزیزم ایجاد کند. ایشان بدون توجه به این خطرات احتمالی کتاب ها را به من داد. هدف او از این کار مطالعه ی کتاب ها و ایجاد روحیه مبارزه طلبی در من بود. از آن پس با مطالعه ی کتب و ارشادات شهید خود را در صف مبارزه با شاه و از یاران امام و شهید کریمی می دیدم. همیشه در فکر حمایت از امام بودم و به بحث با دیگران در این زمینه می پرداختم.

شهید از همان ابتدا بذر محبت به دین و امام را در دل ما کاشت. هنوز نوای دعای کمیل ایشان را که سوز فراوانی در قلبم ایجاد می کرد به ذهن دارم. او به راستی عاشق علی علیه السلام بود. وقتی به عبارت «الهی صبرت علی عذابك فكيف اصبر علي فراقك» می رسید حال دیگری داشت. از خود بی خود می شد. ما نیز متأثر از او می شدیم و به شدت گریه می کردیم. او به راستی دوست داشتنی و الگوی من بود.

سلسله مراتب:

در هنگام خدمت سربازی ايشان مقيد بودند كه محاسن داشته باشد. روزی فرمانده ايشان به شهيد كريمی گفت: مگر شما معتقد به سلسله مراتب نيستيد؟ ايشان گفتند: چرا! فرمانده گفت: مگر من فرمانده شما نيستم؟ ايشان گفتند: چرا! فرمانده گفت: پس چرا طبق دستور صورت خود را اصلاح نمی‌كنيد؟ شهيد كريمی گفتند:  اتفاقا من خيلی به سلسله مراتب معتقد هستم و از اين رو فرمانده همه ما كه خداست دستور داده محاسن داشته باشيم.  لذا من رعايت سلسله مراتب را می‌كنم مگر در شرايط اسثنايی كه جانم در خطر باشد. در آن هنگام  هم هر امر فرموده باشد اجرا می‌كنم. در دوره خدمت نظام وظيفه سال های 53 و 54 به علت اعتقادات مذهبی از تراشيدن ريش سر باز زد و عليرغم تحقير و توهين فرماندهان نظامی تا پايان دوره افسری در اجرای شعائر دينی مقاومت می‌نمايد.

او در هر فرصتی برای تقويت اعتقادش و عصيان مقدس خود عليه رژيم ستمشاهي بهره مي‌گرفت و هيچگاه در مبارزه با دشمن سستی و نرمش نشان نمی‌داد. نكته بسيار جالب و شنيدنی اين كه در طول دوره دو ساله سربازی آن هم در جو نظامی گری طاغوت هيچگاه حاضر نشد ريش خود را به تبعيت از فرم و روال ارتش شاهنشاهی بتراشد. در اين راه بارها سختی و دشواری سرزنش‌ها و تهديدها و اهانت ها و حتی بازداشت را به جان خريد. او با این شعار که فرمان خدا مافوق همه ی فرمان هاست ، مراتب فرمانبرداری خود  را از خدا در برابر  مارشال‌های ارتش شاه به نمايش  می گذارد و وجدان خفته پرسنل جوان ارتش را بيدار می نمود.

نظافت فرمانداری:

بنا بود هر روز یک نفر فرمانداری را تمیز کند و به اصطلاح شهردار فرمانداری باشد. شهید کریمی نیز با آن روحیه خاکی خود نظافت یکی از روزها را بر عهده داشت. آن روز نوبت شهید کریمی بود و ایشان مشغول جارو کردن فرمانداری بود. آقای صامت استاندار باختران که برای سخنرانی به یکی از شهرهای اطراف دعوت شده بود، اول صبح وارد فرمانداری شد. پس از مواجهه با فردی که مشغول جارو زدن بود پرسید: با آقای فرماندار کار دارم ، ایشان هنوز نیامده اند؟

آقای صامت مبهوت شده بود. شما آقای کریمی فرماندار لاهیجان هستید؟ مگر این جا نظافت چی ندارد؟ شهید کریمی با سادگی گفت: فرماندار انقلابی بايستی همه كارها را انجام دهد. حالا شما بفرمائيد آن اطاق را كه نظافت كردم آن جا بنشينيد تا همه جا را نظافت كنم، سپس خدمت خواهم رسيد. آقای صامت متعجبانه به شهید می نگریست و به سمت اتاق می رفت.

سخنرانی هویدا :

سال 55 پانزده شانزده سال بیشتر نداشتم .  بنا بود هویدا نخست وزیر بیاید آستانه اشرفیه و سخنرانی کند. هویدا به طور رسمی می گفت که بهایی است و با این وضعیت می خواست در شهر آقا سید جلال الدین اشرف بیاید و سخنرانی هم بکند. جو رعب و وحشت  در شهر حاکم بود. ساواک و امنیه، محافظت  هویدا را بر عهده داشت. کسی جرئت نمی کرد اعتراضی بکند.

شهید کریمی در این صحنه با نگرانی بسیار، پیگیر ماجرا بود. او بسیار اظهار ناراحتی می کرد و می گفت:  هویدای  بهایی دارد می‌آید در شهر آقا سید جلال الدین اشرف که سخنرانی بکند. او نجس است. او کافر است. شهید کریمی نقشه ای را برای ورود هویدا طراحی کرد که بسیار خطرناک بود. اگر هر کدام از ما در این نقشه گیر می افتادیم  وضعیت مان معلوم نبود. چند نفر از طلاب برای اجرایی کردن نقشه اعلام آمادگی کردند. از جمله ی این افراد شهید گل پسند بود که بعد از انقلاب در جبهه به شهادت رسید.

نقشه شهید کریمی از این قرار بود که مقداری گوجه و تخم مرغ در بین طلاب داوطلب تقسیم شود تا وقتی هویدا داخل صحن شد او را با آن ها بزنیم.  پس از تقسیم تخم مرغ ها و گوجه ها و مخفی کردن آن ها  در زیر لباس به سمت صحن رفتیم . در صحن هر کدام از ما در بین مردم پراکنده شدیم تا پس از مأموریت شناسایی نشویم.  پس از ورود هویدا و تراکم جمعیت پرتاب تخم مرغ و گوجه شروع شد. شهید کریمی و دیگر دوستان پرتاب می کردند.  شهید گل پسند تخم مرغی را به سوی هویدا نشانه رفت که به سینه ی هویدا اصابت کرد. هویدا گمان کرد که بمب به سوی او پرتاب شده است، به ناگاه نقش بر زمین شد و غش کرد.  با این نقشه ، شهید کریمی ابهت رژیم را در آستانه شکست.

سفره شام :

با جمعي از برادران حزب اللهی رشت  ماهانه به ديدن ايشان می رفتیم و با  ایشان تجديد ديدار مي‌نمودیم. گاهی صحبت ها تا زمان ناهار يا شام طول می كشيد. يك بار كه هنگام شام سر زده بر ايشان وارد شده بوديم صحبت به طول انجاميد و هنگام شام شد. ايشان فرمودند:

حتما برادران شام نخوردند؟ بعد بلند شدند و با كمال خونسردی و آرامش سفره‌ای پهن كردند و مقداری نان و پنير و زيتون آورند. خود ایشان نيز آن را تقديم كردند و به هر نفر مقداری رسيد. شامی با سفره‌ای بسيار كوچك و ساده ولی پرمحتوا و با صفا.

در صحرای منا:

كريمی را در صحرای منا ديدم «گفتم چه می‌كنی؟ گفت: چه بكنم! مگر ديگر چيزی از ما باقی گذاردند؟ گفتم: چه مي‌گوئی؟ گفت: داغانمان كردند ما را كوفتند ما را كوبيدند هر چه به زبانشان آمد نثارمان كردند اما ما ساكت و خاموش به قم رفتيم تا همه صداها را بخوابانيم تا مبادا در اين دوره جنگ فتنه برخيزد و جنگ را تحت الشعاع قرار دهد.»

محکومیت به خاطر محرومان:

شهيد كريمی دادستان اسبق انقلاب اسلامی و فرماندار لاهيجان به خاطر واگذاری مقداری از اراضی باير يكی از ملاكين مقيم خارج بين 14 نفر از كشاورزان محروم در سال 64 مورد محاكمه قرار گرفت و محكوم گشت. هنگامی كه حكم جلب ايشان به لاهيجان ‌رسید هيچكس جرات نداشت كه حكم را به اجرا در آورد. همه می‌دانستند كه در صورت دستگیری كريمی شهر به خاطر پایگاه مردمی او به آشوب كشيده خواهد شد.

از اين رو چند بار رئيس شهربانی لاهيجان جهت ابلاغ حكم به موسسه مطبوعاتی ايشان رفت. در یکی از این مراجعات شهيد كريمی دو دست خود را جلو برد و به رئيس شهربانی گفت: مرا دستبند بزنيد و در تمام شهر بگردانيد و بگوئيد كه دزد شهر را گرفته‌ايم. رئيس شهربانی از این کار خودداری  نمود. ايشان خود مثل هميشه بقچه خود را با مقدار كمی از وسايل شخصی بسته و راهي تهران شد. در دادگستری تهران كه روزی جهت سمينارها در آن حضور می‌يافت و با حمايت شهيد مظلوم بهشتی احكام انقلابی را به نفع محرومين صادر می‌كرد حاضر شد و خود را معرفی نمود. سپس در شعبه 138 دادگاه كيفری تهران مورد محاكمه قرار گرفت و روانه زندان گرديد. شهيد كريمی را در بين عده‌ای از قاچاقچيان و جنايتكاران زندانی كردند. زندانيان به بدترين وضع با ايشان برخورد نمودند و چند تن از آنان كه به حكم شهيد كريمی به زندان افتاده بودند رو به ايشان نمودند و گفتند: آقای كريمی ديديد بالاخره شما هم به زندان افتاديد.

ايشان برای حمايت از انقلاب رو به آن ها نمود و گفت: انقلاب يكی از فرزندان خود را كه خلاف كرده بود اين جور ادب می‌كند تا چه رسد به شما. شما بايستی حساب خود را بكنيد. در مدت چندين روزی كه ايشان در آن جا زندانی بودند چنان اخلاق و رفتاری از خودشان نشان دادند كه همه مجذوب اخلاق و رفتارشان شدند.

لحظات آخر:

شهادت را هنر مردان خدا خوانده اند زیرا حقیقت هنر رسیدن به مقام رضایت الهی است. امام حسین علیه السلام در ظهر عاشورا با آن وضع عجیب در گودی قتلگاه بدون رداء و عمامه در حال مناجات با حضرت حق است. جملاتی را نجوا می کند که تمام عالم را به ضجه می اندازد: «الهی رضا  برضائک مشتاقه الی لقائک» تمام عالم با این جملات گریه می کند خورشید ، ابرها ، زمین و... حسین پیش از این بار ها شهید شده بود و ظهور آن در عالم ماده در سرزمین کربلا بود. هر شهیدی با طواف بر سید و سالار شهیدان و اذن از مادر آن حضرت به محضر حضرت دوست شرفیاب می شود. چه مهمانی عظیمی. خدا نیز به ستایش دوستان خود می پردازد: رضی الله عنهم و رضوا عنه.  من و تو نیز در این جاده ، پیاده در حرکتیم. باشد تا شامل این دعای سید شهیدان اهل قلم  مرتضی آوینی شویم که ای شهید، ای آن که بر کرانه ازلی و ابدی وجود نشسته ای دستی بر کش و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این منجلاب بیرون کش.

روز سیزدهم فروردین در کتاب فروشی فتح خدمت شهید کریمی بودیم. حال و هوای دیگری داشت. مانند مولای خود علی علیه السلام چهره ی مظلوم او در آن روز مظلوم تر می نمود. آن روز هم روزه بود. علی را دیده ای؟ او را می شناسی؟ از روزه هایش شنیده ای؟ از مناجات شبش؟ از غربتش؟ هر کس در این راه گام نهد  باید مانند علی علیه السلام غریبانه به تماشای عالم بنشیند و پیوسته با یاد عهد خود با معبود بندگی کند و چقدر فاصله است بین زندگی و بندگی. شهید کریمی در آن روز حالات دیگری داشت. باید خود به مسلخ جانان می رفت. به تنهایی. هر قدم که بر می داشت حجابی از عالم ماده کنار می رفت. او به کربلای خود رسیده بود. گودی قتلگاه آماده بود و شمر خنجری در دست. تاریکی باز صحنه را فرا گرفته بود. تاریکی وسیله ای برای  پنهان شدن تاریک دلان و عروجی برای شب زنده داران است. سه نفر جلوی او را سد کردند. گلوله ای به حنجره ی زده شد به یاد اباعبدالله علیه السلام. گلوله ای به صورت و گلوله ای به بازوی ایشان و او همچنان در حال نماز عشق بود. دیگر فرصت سجده بود که عارفان را از سجده و بر خاک ساییدن پیشانی به معراج بردند. پس از اصابت سه گلوله ابوالحسن ما ، مشتاقانه با یاد غربت ها به سجده رفت و به پیروی از پیشوای خود علی علیه السلام نوای «فزت و رب الکعبه» سر داد. به خدای کعبه رستگار شدم. پیکر مطهر او پس از عمری مجاهدت در راه خدا چون خورشید در میان مردم می گشت. در آن روز محرومان و امت حزب الله به سر و سینه زنان از جا ماندن از قافله ی کریمی ها می سوختند. به یاد روز هایی که به سراغ آن ها می رفت. از آن ها دل جویی می نمود. دست بر سر یتیمان می کشید. در برابر قلدر ها می ایستاد . حقوق مردم را احقاق می کرد. سر سوزنی برای خود حقی قائل نبود. خوبی های که در او تمام شدنی نبود.

سلام علیک یوم وُلِدت و یوم مُتُّ و یوم تُبعَثُ حَیاً

سلام بر تو در روزی که به دنیا آمدی و در روزی که از عالم ماده پر کشیدی و در روزی که زنده مبعوث خواهی شد .