جهش تولید | شنبه، ۱۵ آذر ۱۳۹۹

دو حکایت از جوامع الحکایات ‏ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

دو حکایت از جوامع الحکایات ‏

دو حکایت از جوامع الحکایات ‏


‏● قباد و دزدان جواهر
آورده اند که وقتی جواهر بسیار و مروارید بی شمار از خزانه قباد غایب شد و هیچ کس در نیافت که آن را که ‏برده است، قباد از این خیانت متاثر شد و روی به تدارک آن آورد. پس یکی از شاگردان خزینه را بخواند و ‏بفرمود تا کمر شمشیر ‏‎)‎کمربندی که بر آن شمشیر می آویزند‎(‎‏ مرصع، بی علم ، یاران از خزانه برون برد و در ‏موضعی که نشان داده بود دفن کند؛ و با وی مواضعت نهاد که «هر چند که تو را، مطالبت بیش کنم، تو برآن کار ‏اصرار نمای و دل قوی دار که من حق تو بگزارم».‏
شاگرد خزانه مثال را امتثال نمود. بعد از آن قباد جشنی ساخت و خواص را بنواخت و بر سر جمع، کمر شمشیر ‏بخواست. شاگردان به خزینه دویدند و چون کمر شمشیر ندیدند، بترسیدند و به یکدیگر در افتادند، و خصومتی ‏میان ایشان قایم شد، و منازعت از حد بگذشت. قباد آن جماعت را پیش خواند و کمر شمشیر بطلبید؛ گفتند: ‏‏«غایب شده است».‏
قباد سر فرود افکند، پس ساعتی تامل کرد، کمر شمشیر از آن شاگرد بطلبید، انکار کرد و بر آن اصرار نمود. قباد ‏فرمود که «اگر کمر شمشیر ندهی، این ساعت بردارت کنم و اگر بدهی خلاص یابی». چون او را به زیردار آوردند ‏و خواستند که حکم سیاست بر وی برانند، گفت:«مرا پیش پادشاه برید». پیش پادشاه بردند. گفت:«اگر مرا به جان ‏زنهار دهی، کمر شمشیر تسلیم کنم». چون خلعت امان در وی پوشید، کمر شمشیر باز داد، و شاگردان خزانه که ‏گوهر برده بودند با خود گفتند:«چون پادشاه به قوت رای و فکر دزدیده می داند، مصلحت آن است که جواهر به ‏جای خود باز بریم». پس گوهرها باز جای خود نهادند.‏
چون قباد را معلوم شد که جواهر باز آورده اند آن طایفه را معزول کرد و دیگر امینان گماشت، و بدین حیلت ‏لطیف غرض خود حاصل کرد.‏

● موش و مار غاصب
در اشارت کتب هند آورده اند که وقتی ماری بر دیواری می رفت، ناگاه خانه موشی دید که در آن دیوار مرتب ‏کرده بود، ومنظر آن خانه در باغ پادشاه نهاده و مداخل و مخارج غدرها و راه های ورود و خروج آن را بر وجه ‏حکمت پرداخته. مار را آن خانه خوش آمد؛ در کمین بنشست، چندان که موش از خانه برون آمد مار در سوراخ ‏رفت و ساکن شد. موش چون برسید و دید که خصمی قوی در خانه او استیلا آورده، از رنج بیقرار شد، و چون ‏امکان مقاومت نداشت، به ضرورت، بر مهتر موشان رفت و حال با وی بگفت. مهتر موشان گفت:«تو نشنیده ای که ‏هر کس که در حصار باشد، او را پای شکسته باید؟ هر کس که درون حصار جای داشته باشد، نباید پای از آن ‏بیرون نهد صواب آن بودی که از خانه نرفتی، و اکنون چون خانه گذاشتی و دشمن دست استیلا آورد، جز تسلیم ‏چاره نبود؛ خانه دیگر باید ساخت و دل از اندیشه بپرداخت».‏
موش گفت:«اعتقاد من به سیاست و کیاست تو از این زیادت بود، و چندین سال است که ما تو را خدمت می کنیم ‏و خراج به تو می گزاریم، و مقصود آن بوده است تا اگر ما راکاری افتد به یمن کفایت و شهامت تو انصاف خود ‏از دشمن ستانیم، و بزرگان گفته اند مالیات به قدر حمایتی است که مردم از پادشاه می بینند: پادشاه را بر رعیت ‏غباج وخراج گرفتنف به قدر حمایت متوجه شود. و اکنون چون از تو نومید شدم، من هرگز بدین و صمت در ‏ندهم، و این عار را بر خود نکشم، و به حیلت مار را دفع کنم».پس منتظر بود تا مار از سوراخ برون آمد، و در باغ ‏پادشاه رفت، و در زیر گلبنی بخفت. موش بیامد و گرد باغ برآمد، باغبان را بر لب حوض خفته دید، به قوت بر ‏شکم وی جست، چنانکه باغبان از خواب درآمد ، و بر عقب موش می دوید. موش به طرف گلبن می دوید، ‏چندان که نزدیک مار رسید، از پیش او برون شد. باغبان چون مار را بدید بیلی بر سر او زد و مار را بکشت، و ‏موش به نشاط روی به خانه آورد، دشمن مقهور گشته و رنج دل از او دور شده.‏
و فایده این حکایت آن است که کارها تا به حیلت کفایت گردد به لشکر و خزانه پیش نباید رفت، و تا دشمن را ‏به دشمن مالش توان داد دوستان را زحمت نباید داد؛ چنان که گفته اند:«به دست کسان مار را باید گرفت».‏