جهش تولید | جمعه، ۱۴ آذر ۱۳۹۹

دو حکایت از جوامع الحکایات ‏ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

دو حکایت از جوامع الحکایات ‏

دو حکایت از جوامع الحکایات ‏


● انوشیروان و پیرخارکش
آورده اند که روزی نوشروان از شکار می آمد. پیری دید پایه برهنه و جامه دریده و پشته خار در پشت، و می ‏رفت و از حرارت آفتاب عرق از وی روان شده. در اثنای آن استخوانی در پای او رفت، چنانکه خون از پای او ‏روان شد. پس بدان التفات نکرد و قدری خاک بر آن جراحت پراکند، و لنگان لنگان رفتن گرفت. نوشروان پیش ‏او راند و گفت؛«ای پیر! وقت آسایش توست؛ چرا خود را رنجه داری؟»‏
گفت؛«ای امیر! چهار دختر دارم بی مادر، و هر روز پشته خار به بازار برم و به یک درم و نیم بفروشم، یک درم به ‏نان دهم و نیم درم پنبه خرم از برای ایشان؛» نوشروان گفت؛«خانه تو کجاست؟» گفت؛«در این دیه است». نوشروان ‏گفت؛«برو، من آن دیه تو را بخشیدم». و انگشتری خود به وی داد. پیر انگشتری نوشروان ببرد، و به مهتر دیه بنمود، ‏و آن دیه را در تصرف خودآورد، و آنچه در آنجا بود- از سرای و فرش و گله و اسب و گوسفند- جمله را به ‏دست آورد. و حال او منتظم شد و در میان دهقانان به مکنت و ثروت مشهور گشت. از اتفاقات عجب، روزی ‏نوشروان در شکار از لشکر جدا ماند، بدان دیه رسید. گفت؛«این دیه از آن کیست؟»‏
گفتند؛«از آن پیری که به روزگار خار کشیدی، ناگاه گل دولت او از خار بشکفت و شاه را بر وی نظر افتاد، و این ‏دیه را به وی بخشید». نوشروان گفت؛«سرای آن پیر کدام است؟» نشان دادند. چون آنجا رسید، جماعتی کارداران ‏دید که بر در خانه او مرتب شده بودند. نوشروان گفت؛«مهتر شما کجاست؟» گفتند؛«ملالتی دارد». گفت؛«سبب ‏آن ملالت چیست؟» گفتند؛«در باغ، تماشا می کرد، کنیزکان گل بسیار در وی انداختند. از آن کوفته شده است». ‏نوشروان بخندید، گفت؛«او را بگویید که میهمانی رسیده است.‏
پیر را آگاه کردند گفت او را درآرید». چون نوشروان درآمد او را دید در میان جامه های دیباخفته و کنیزکان ‏ترک و رومی پای او می مالیدند. چون شاه را بدید از جای برجست و زمین را بوسه داد و عذر حال تقریر کردن ‏گرفت. نوشروان گفت؛ سوالی دارم جواب گوی گفت؛ فرمای. گفت؛ آن روز که استخوان در پای تو رفت و ‏مجروح شدی هیچ ننالیدی. اکنون گل عاشقانه برتو زنند، بر بستر بخفتی و می نالی؟ پیر گفت؛ چنان باید که در ‏محنت صبر توان کرد و در دولت بدان زیست. نوشروان را خوش آمد، و یک بار دیگر انعام فرمود و آن روز ‏میهمان او بود و بازگشت.‏

● نیکنامی و بدنامی
خواجه ابوالفتح می گوید که؛ چون عماد کاتب را از عمل معزول کردند، از خلق اعراض نمود و روی به دیوار ‏بنشست. راوی می گوید؛ روزی به خدمت او رفتم و او را گفتم که «صاحب را دلتنگ می بینم، به سبب صرف ‏عمل ، اما اندیشمند نباید بود، که چون فضل و هنر هست شغل کم نیاید». گفت؛«اندیشه از عزل نیست. ولکن ‏روزی هیچ نمی داریم به قیامت مانده تر از امروز دوستان و دشمنان خود را می بینم غمگین و شادان؛ با آنکه ‏نیکویی کرده ام، بر آن پشیمانی می خورم که چرا بیشتر نکردم و چون گروهی را می بینم که در حق ایشان ‏تقصیری کرده ام، حسرت می خورم که چرا در باب ایشان اهمال جایزه داشتم. چه، نعمت و محنت می بگذرد و ‏نیکنامی و بدنامی باقی ماند».‏