جهش تولید | یک‌شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۹۹

دو حکایت از جوامع الحکایات و لوامع الروایات ‏ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

دو حکایت از جوامع الحکایات و لوامع الروایات ‏

دو حکایت از جوامع الحکایات و لوامع الروایات ‏


‏● لطف الهی
‏... ذوالنون مصری، رحمه الله علیه می گوید: وقتی از شهر مصر بیرون آمدم تا ساعتی در صحرا تفرجی کنم بر ‏گوشه رود نیل می گشتم و در جریان زلال شمال نظاره می کردم، ناگاه کژدمی دیدم که به تعجیل می آمد. گفتم، ‏به کجا خواهد رفت؟ چون به لب آب رسید، غوکی بر لب آب آمده بود. آن کژدم بر پشت او نشست، و او را ‏مرکب خود ساخت، و در آب شنا کردن گرفت. من گفتم: «هر آینه در زیر این سری است». خود را بر آب زدم و ‏به تعجیل از آب بگذشتم، و به کنار آب آمدم. و چندان که همین که غوک برسید و کژدم را از آب بگذرانید، به ‏خشکی آمد، و به رفتن تعجیل گرفت و من بر عقب او می رفتم، تا به زیر درختی رسیدم. مردی را دیدم که در زیر ‏سایه درخت خفته بود، و ماری سیاه قصد او کرده و نزدیک آمده که زخم بر وی راند. ناگاه کژدم بیامد و قصد ‏وی کرد، و نیشی بر پشت او زد، چنان که مار در حال بیفتاد و هلاک شد. پس کژدم هم از آن راه بازگشت و به ‏لب آب آمد، و غوک منتظر او بود. بر پشت او نشست و از آب عبور کرد.‏
من متحیر بماندم و گفتم: «لابد که این مرد ولی ای باشد از اولیای خدای، تعالی». خواستم که بدو تقرب نمایم و ‏پای او ببوسم. نگه کردم جوانی بود مست و از عقل تهی دست. تعجب و حیرت من زیادت شد، و از آن حال بر ‏حفظ و عصمت آفریدگار، جل وعلا، استدلال گرفتم که هرچند از بندگان جفا پیش می آید، رحمت او در حق ‏ایشان بیش می باشد. پس صبر کردم، تا از خواب درآمد. مرا بر سر خود بدید، متعجب شد، و در پای من افتاد که: ‏‏«ای امام یگانه و ای مقتدای اهل زمانه، اینجا، بر سر این گناهکار به چه مقام کرده ای ایستاده اف و به چه وسیلت ‏در حق من این اکرام فرموده ای؟»‏
گفتم: «دست از این اعتذار عذر خواهی بدار و بدین مار نظر برگمار». جوان چون مار بدید، دست بر سر زدن ‏گرفت و گفت: «حال چگونه بوده است؟» ذوالنون می گوید: حال را از اول تا آخر با وی حکایت کردم. جوان ‏روی به آسمان کرده و گفت: «الهی لطف تو با مستان چنین است با دوستان چگونه خواهد بود؟» پس در رود نیل ‏غسلی آورد، و روی به بادیه نهاد، و به مجاهدت مشغول شد و کار وی به جایی انجامید که بر هر بیماری که ‏بدمیدی در حال شفا یافتی. و هر که را لطف الهی بنوازد، ارشاد و هدایت او را چنین لطف ها سازد.‏

● روی تازه و نان خشک‏
‏... جنید می گوید: «روزی مروی را دیدم و اثر گرسنگی در وی مشاهده کردم. گفتم: به خانه در می آیی تا طعامی ‏تناول کنی؟ اجابت کرد. او را به خانه درآوردم، و در خانه چیزی طلبیدم از طعام، که پیش آوردم. لقمه ای از آن ‏برداشت و در دهان نهاد، و چند بار گرد دهان بگردانید، پس برخاست و آن را در دهلیز انداخت و برفت. بعد از ‏چند روز او را دیدم. از وی پرسیدم که سبب برخاستن تو چه بود، و امتناع از آن به چه وسیلت اتفاق افتاد؟ گفت: ‏من گرسنه بودم و خواستم تا دل تو نگاه دارم، و تو را شادمان گردانم، بدان که انگشت به نمک تو نزنم، و لکن ‏میان من و خدای تعالی، علامتی است که البته طعامی که در آن شبهت بود، مرا نگذارد، و به حلق من فرو نرود. مرا ‏بگوی که آن طعام از کجا آورده بودند؟ گفتم: از سرای قرابتی از آن من، که مهمانی کرده بود، و ما را نصیبی ‏فرستاده بود. پس گفتم: امروز رغبتی کن بدان که با هم طعام خوریم. گفت: بلی. پس او را به خانه بردم و قدری ‏نان تهی خشک، که حاضر بود، پیش آوردم. به رغبتی تمام آن را بخورد.‏