جهش تولید | چهارشنبه، ۵ آذر ۱۳۹۹

دو حکایت از اسرارالتوحید ‏ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

دو حکایت از اسرارالتوحید ‏

دو حکایت از اسرارالتوحید ‏


● با مدعی‏

در آن وقت که شیخ ما ابوسعید به نشابور بود و آن دعوت های شگرف و سماع ها می کرد و ‏شیخ جمع را پیوسته ‏طعام های با تکلف چون مرغ مسمن غفربه، چاقف و لوزینه و حلوای به ‏شکر می داد، قرایی غقراء: قاری، قرائت ‏کنندهف مدعی پیش شیخ آمد و گفت: ای شیخ، ‏من آمده ام تا با تو چهله ای چهله: چهل روزی که درویشان، به ‏رسم، در گوشه ای نشینند و ‏روزه دارند و عبادت کنند برآرم.‏
آن بیچاره، از ابتدای حالت شیخ و آن چهل ساله ریاضت شیخ خبر نداشت. می پنداشت که ‏شیخ، همه عمر ‏همچنین بوده است. با خود اندیشه کرد که: شیخ را به گرسنگی بمالم و در ‏پیش خلق فضیحت غرسواف کنم و من ‏پدید آیم.‏
چون آن مدعی این سخن بگفت، شیخ گفت: مبارک باشد.‏
سجاده بیفکند و آن مدعی هم سجاده در پهلوی شیخ بیفکند و هر دو بنشستند؛ و آن مدعی به ‏قراری که چهله ‏داران طعام خوردندی می خورد، و شیخ اندک و بسیار هیچ نمی خورد و ‏افطار نمی کرد و هر روز بامداد که ‏روشن شدی شیخ به قوت ترغسرحال ترف بودی و فربه تر ‏و سرخ روتر می بود و پیوسته در نظر خود دعوت های ‏باتکلف می فرمودی؛ جمع را همچنان ‏طعام های لذیذ می داد و سماع می کردندی و شیخ همچنان رقص می ‏کردی و حالت او از ‏آنچه بود اندک و بسیار هیچ تغییر نپذیرفته بود، و آن مدعی هر روز ضعیف تر و نحیف تر ‏می ‏بود و زرد روی تر و بی قوت تر می گشت و هر باری که شیخ بفرمودی که تا پیش او سفره ‏صوفیان بنهند و ‏آن مدعی آن طعام های بالذت بدیدی، به چهله دیگر بر وی کار کردی؛ تا ‏چنان شد از ضعیفی که به نماز فریضه ‏دشوار می توانست خاست.‏
از آن دعوی پشیمان گشت و بدانست که او هیچ نمی دانسته است.‏


● بگذار و بگذر‏

و از اصحاب شیخ ما کسی روایت کند که: یک شب، شیخ ما در صومعه خویش می نالید تا ‏بامداد، و من همه شب ‏از آن سبب رنجور و گرفته بودم و از آن تفکر تا بامداد در خواب ‏نشدم. دیگر روز، چون شیخ بیرون آمد، من از ‏وی سوال کردم که: ای شیخ، سبب ناله دوشینه ‏چه بود؟
گفت: دی در دست دانشمندی جزوی دیدم؛ از وی بستدم و فرو نگریستم. دوش، همه شب، ‏به درد دندان ما را ‏عقوبت می کردند و می گفتند: چرا آنچه طلاق داده ای باز آن گرد آن ‏می گردی؟