در لباس بسیج

عد ازپیروزی انقلاب اسلامی و فروپاشی کاخ ستم شاهی امت دلیر و قهرمان ایران بنا به فرمان رهبر کبیر انقلاب برای محرومیت زدایی و عمران و آبادی در مناطق محروم نهاد مقدس جهاد سازندگی استان گیلان نیز برای ایجاد امکانات وآبادانی در روستایمان اقدام به کانال سازی آب و برق وسایرخدمات روستایی کرد و این در حالی بود که مردم آن منطقه سالها توسط رژیم پهلوی مورد ستم قرار گرفته بودند. به یمن پیروزی انقلاب سازمان جهاد سازندگی هم با تمام توان وارد عرصه شد تا بی کفایت طاغوت را با جهد و تلاش و فداکاری مردان جهادگر جبران نماید. همه ی اهالی روستا از این موضوع خوشحال بودند.

پسرم صفی اله به سن بلوغ رسیده بود ومسائل را به خوبی درک می کرد. پس از اتمام تحصیل در مقطع راهنمایی ضمن کار و فعالیت در امر کشاورزی به سبب علاقه و تعصبی که برای خدمت به مردم روستایش داشت بعدازظهرها نزد برادران جهادگر میرفت تا اگر کاری از دستش بیرون می آمد به آنها کمک می کرد.

به مرور زمان با آقای شریفی که از جهادگران پر تلاش و راننده ی بلدوزر بود آشنا شد و به خاطر عاقه ای که به پسرم صفی اله داشت در حین کار کانال سازی به وی رانندگی با بلدوزر را نیز یاد داد.صفی اله هم با اشتیاق پیگیر آموختن رانندگی شد.

زمانی که جنگ تحمیلی آغاز شد ،صفی اله سن و سال کمی داشت اما با دیدن صحنه های جنگ و اعزام دوستانش به جبهه همیشه این آرزو را در سر می پروراند که روزی گام به جبهه گذارد.

تا اینکه یک روز به منزل آمد و گفت:می خواهم به جبهه بروم، با آنکه17سال بیشتر نداشت آنقدر محکم وبا اطمینان خواسته اش را بیان کرد که همه جا خوردیم .چند روزی گذشت و بعد از جلب رضایت من و مادرش ،از طریق جهاد سازندگی استان ثبت نام کرد و به عنوان راننده ی بلدوزر به همراه رزمندگان جهادگر راهی منطقه ی عملیاتی جنوب شد.

صفی اله همیشه قبل از آنکه کاری انجام دهد به خوبی فکر می کرد و بعد تصمیم می گرفت. وقتی به عنوان راننده ی بلدوزر برای سنگر سازی به جبهه رفت،فهمیدیم که آموختن رانندگی بلدوزر در روستا نقشه ای بود که از قبل کشیده بود و می خواست با داشتن تخصص و حرفه وارد جبهه نبرد شود.

چند ماهی در جبهه ماند و سپس به مرخصی آمد .وقتی می آمد از خاطرات جبهه می گفت از شرارت ها و بی رحمی هایی که ارتش بعثی در حق مردم بی دفاع کشورمان روا می دارد.

زمانی که می آمد با تمام وجود در خدمت خانواده بود و دوشادوش ما در مزرعه کار کشاورزی می کرد تا نسبت به وظیفه اش کوتاهی نکرده باشد.

یک روز تابستانی هنگام برداشت محصول هوا بسیار گرم بود و کار کردن در مزرعه بسیار طاقت فرسااز شدت گرما دیگر طاقت نیاوردم و از کار دست کشیدم وقتی از صفی اله خواستم تا او هم کمی استراحت کند ,چنین گفت:پدر جان ،اینجا دراین هوای گرم باید کار کنم تا تحملم را بالا ببرم و این تمرینی است تا بتوانم گرمای چند برابر منطقه جنوب را تحمل نمایم.

با شنیدن حرف های صفی اله حدس زدم که می خواهد به زودی عازم منطقه شود.سن و سال صفی اله به گونه ای بود که به دوران حضورش در خدمت سربازی نزدیک می شد، از او خواستم بماند دفترچه ی نظام وظیفه بگیرد بعد به خدمت سربازی برود .ولی در جواب خواسته ام گفت:

پدر جان من برای رفتن به سربازی آماده ام و دفترچه ی اعزام گرفته ام.ولی می خواهم قبل از آنکه در لباس مقدس سربازی خدمت کنم بار دیگر با لباس بسیج و از طرف جهاد سازندگی به جبهه روم، زیرا وقتی داوطلب و بسیجی پا به جبهه می گذاری حال و هوای دیگری دارد و من دوست دارم آن حلاوت و صفا را تجربه کنم.

(راوی پدر شهید) 

 

شهید صفی اله بشارتی

نام پدر:کوچک

تاریخ ومحل تولد:1348/6/2

بخش سراوان ازتوابع شهرستان رشت

تاریخ ومحل شهادت:1367/4/4

جزیره مجنون

سمت در جبهه:راننده ی بلدوزر 

                                 _________________________________________________________

برگرفته از

«سنگری از جنس عشق»

زندگینامه شهدای جهاد کشاورزی استان گیلان،

دفتر امور ایثارگران وزارت جهادکشاورزی

به اهتمام محمدرضا بینش  فرهمند