جهش تولید | دوشنبه، ۱۸ اسفند ۱۳۹۹

درنای یک پا - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

درنای یک پا

درنای یک پا


سال‏ها پیش، در ایتالیا، خانواده‏‏ای به نام مدیسی زندگی می‏کرد. آنها خیلی ثروتمند بودند. این خانواده عاشق هنر و موسیقی بود. البته غذاهای خوب و خوشمزه را هم دوست داشت. «چی چی بیو» در قصر با شکوه آنها زندگی می‏کرد. او بهترین آشپز آن منطقه بود.

یک روز «لورنزو» - صاحب قصر- با یک پرنده بزرگ وارد آشپزخانه شد. چی چی بیو از خوشحالی خشکش زد. لورنزو گفت: «این درنا را برای همسرم گرفته‏ام، خوب کبابش کن و برای امشب غذای خوبی بپز، امشب تولد همسرم است.»

چی چی بیو درنا را پاک کرد. سس کم ادویه‏ای رویش مالید و روی آتش کباب کرد. بویش معرکه بود. چی چی بیو به خودش گفت: «شاید بهتر باشد یک تکه آن را بخورم و ببینم طعمش هم مثل بویش عالی هست یا نه.»

تکه‏ای از گوشت درنا را کند و خورد، عالی بود. خوشمزه‏ترین چیزی بود که در تمام عمرش خورده بود. چی چی بیو گفت: «کیف کردم، خودم پخته‏ام. پس یک تکه دیگر از آن هم به من می‏رسد.»

تکه دومی از تکه اولی هم خوشمزه‏تر بود. چی چی بیو خوب می‏دانست که دیگر نباید از آن بخورد. پس، تصمیم گرفت که به اتاق غذاخوری برود. اما بوی غذا، توی هوا پیچیده بود و از پشت سرش می‏آمد. قبل از اینکه بفهمد چه کار می‏کند، به آشپزخانه برگشت. یک تکه دیگر کند و خورد.

بعد، از آشپزخانه بیرون رفت و در آشپزخانه را محکم قفل کرد. اما قبل از شروع میهمانی، ارباب وادارش کرد به آشپزخانه برگردد و مراقب غذا باشد. دهانش چنان آب افتاده بود که تنها یک راه برایش باقی ماند؛ یک تکه دیگر از گوشت درنا را کند و توی دهانش گذاشت.

اشتهایش بیشتر تحریک شد. به خودش گفت: «این، آخرین لقمه است». اما نمی‏توانست جلوی خودش را بگیرد. به قدری خورد که نصف یکی از ران های پرنده، تمام شد.

آهی کشید و گفت: «حالا دیگر یک پرنده خوشگل نیست. من نباید آن را تا نصفه می‏خوردم.» پس، نصف باقی مانده ران را هم خورد. وقتی تمام ران را خورد، ترس برش داشت.

«تولد همسر ارباب است، آن وقت من، یک ران پرنده‏ای را که برای همسرش گرفته بود، خوردم! وقتی بفهمد عصبانی می‏شود. حالا چه کار کنم؟»

آشپز خیلی نگران بود، اما یک دفعه چیزی به ذهنش رسید. وقتی درناها توی چمنزار هستند، روی یک پایشان می‏ایستند و تعادلشان را هم حفظ می‏کنند.

چی چی بیو دوید توی باغ و مقداری گل و برگ تازه چید. درنای کباب شده را توی یک دیس نقره‏ای گذاشت و گل‏ها و برگ‏های تازه را دورش چید؛ طوری که انگار درنا، در چمنزاری روی یک پایش ایستاده بود. بعد دیس را به اتاق غذاخوری برد و آن را با احترام، روی میز قرار داد.

همسر لورنزو وقتی دیس تزیین شده و زیبا را دید، فریاد زد: «آفرین!» تمام میهمان‏ها دست زدند و هورا کشیدند. فقط لورنزو بود  که دست نمی‏زد. او از آشپز پرسید: «چی چی بیو، چرا این درنا فقط یک پا دارد؟»

چی چی بیو با تعجب قیافه گرفت و گفت: «مگر همه درناها یک پا ندارند؟ من که تا به حال درنای دو پا ندیده‏ام آقا.»

همسرلورنزو لبخندی زد و تمام میهمان‏ها هم خندیدند. اما لورنزو نگاه اخم آلودی به آشپز کرد و گفت: «فردا دو چیز را به تو یاد می‏دهم: اول اینکه درنای یک پا وجود ندارد، دوم اینکه من گول خوردنی نیستم.»

چی چی بیو فوراً از سالن خارج شد. تمام شب خوابش نبرد. نمی‏دانست لورنزو می‏خواهد چه‏طور او را تنبیه کند.

صبح زود، کسی در اتاقش را زد، لورنزو بود. دستور داد:

«اسبت را زین کن!» چی چی بیو چاره‏ای جز اطاعت نداشت. وقتی دور می‏شدند، چی چی بیو که حسابی درمانده شده بود، با خودش فکر می‏کرد که چه‏ طور عصبانیت لورنزو را کم کند.

لورنزو نزدیک رودخانه‏ای ایستاد. کنار رودخانه، تعداد زیادی درنا روی یک پا ایستاده بودند. از اسب پیاده شد و به طرف درناها دوید. دست‏هایش را در هوا تکان داد و فریاد کشید. درناها با سر و صدای زیادی توی هوا پریدند و پرواز کردند. هر دو پایشان را زیر بدنشان کشیدند. کاملاً می‏شد دید که هر پرنده دو پا داشت. لورنزو با غرولند گفت: «هنوز هم می‏خواهی بگویی که درناها یک پا دارند؟»

- نه آقا.

- پس چرا دیشب یکی از پاهای درنای کباب شده را ندیدم؟ فکری مثل برق به مغز چی چی بیو رسید. گفت: «دیشب شما به طرف درنا ندویدید و فریاد هم نکشیدید. اگر این کار را کرده بودید،درنا هر دو پاهایش را به شما نشان می‏‏داد.»

چی چی بیو چنان با آرامش و خونسردی این جمله‏ها را گفت که لورنزو خنده‏اش گرفت.

- مطمئنم که ران درنا را خورده‏ای، اما دیگر عصبانی نیستم. می‏دانستم آشپز خوبی هستی ولی امروز فهمیدم که خیلی هم باهوشی.

لورنزو  چی چی بیو را بخشید. او سال‏ها سرآشپز باقی ماند و تا وقتی زنده بود، غذاهای خوشمزه و عالی درست می‏کرد.

ترجمه: منظر عقدایی

 منبع: تبيان
http://www.tebyan.net