سال تولید، پشتیبانی‌ها و مانع زدایی‌ها | شنبه، ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

داستان پیاده و سوار - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

داستان پیاده و سوار

Loading the player...

 روزی مردی که کارش جامه فروشی بود مقداری جنس داشت که می خواست به دهی ببرد در راه بیابان بود. مردی دید سوار بر اسب است از او پرسید: من باری دارم که سنگین است و باید مسافت زیادی طی کنم از تو خواهش می کنم بار من را تا نیم ساعت بر روی اسبت بگذار تا خستگی من در برود.

 مرد سواره گفت:کمک کردن به همنوع کار پسندیده ای است و ثواب هم دارد اما از این متاسفم که اسب من دیشب تیمار ندیده و کاه و جو هر روزی خود را نخورده  و چون تاب و توان راه رفتن ندارد بار گذاشتن روی او از بی انصافی است و می ترسم  خدا را خوش نیاید.

 مرد بزاز گفت:حق با شماست. بعد ناگهان خرگوشی ظاهر شد مرد سواره به دنبال او تاخت  و به قدر دو میدان از مرد بزاز دور شد و مرد بزاز با خود گفت:خوب شد بارم را بر اسب او نگذاشتم ممکن بود با این اسب فرز بار مرا بدزدد.

 اتّفاقا مرد سواره هم پیش خود فکر کرد  اگر بار مرد را روی اسب می گذاشتم می توانستم بار او را بدزدم و فرار کنم .

سپس پیش مرد بزاز آمد و گفت:تا آبادی خیلی راه مانده می دانم که تو هم خسته شده ای دلم نیامد تنهایت بگذارم و بروم ،بار خود را روی اسب بگذار . اسب هم برای این ده من بار نمی میرد به منزل می رسد جو میخورد و خستگی از تنش در میرود. 

مرد بزاز گفت:بعد از پیدا شدن خرگوش و دویدن اسب ،من هم درس خودم را یاد گرفتم که باید بار خودم را به دوش بکشم و اگر کمی خسته می شوم در عوض خاطرم آسوده تر خواهد بود.

مرزبان نامه