جهش تولید | یک‌شنبه، ۴ آبان ۱۳۹۹

داستان واره هایی از دیوان خدا - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

داستان واره هایی از دیوان خدا

داستان واره هایی از دیوان خدا


زندگانی حضرت امام‏ رضا علیه‏السلام پر است از لحظاتی نورانی و شگفت ‏انگیز که دل شیفتگان را می‏برد. از کتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار ـ که براساس منابع موثق تدوین یافته ـ چند داستان کوتاه و خواندنی برگزیده‏ایم که تقدیم عاشقان اهل‏بیت علیهم‏السلام می‏کنیم:

نشانه موی پیامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و ‏آله

مردی از نوادگان انصار خدمت امام‏رضا علیه‏السلام رسید. جعبه‏ای نقره‏ای رنگ به امام داد و گفت:

«آقا! هدیه‏ای برایتان آورده‏ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبراکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است.که از اجدادم به من رسیده است».

حضرت رضا علیه‏السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهای پیامبر است».

مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه‏کرد و چیزی نگفت. امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت. هرسه‏رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد.

امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند

صحبت حیوان با امام

راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام‏رضا علیه‏السلام )

حضرت رضا علیه‏السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه‏گاهی برای استراحت به باغ می‏رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می‏شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می‏رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می‏گفت.

امام علیه‏السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند:

«ـ سلیمان! ... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه‏هایش حمله کرده است. زودباش به آن‏ها کمک کن!...»

با شنیدن حرف امام ـ در حالی که تعجب کرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن‏قدر با عجله به‏طرف‏ایوان دویدم که پایم به پله‏های لب ایوان برخوردکرد و چیزی‏نمانده‏بود که‏پرت‏شوم...

با تعجب پرسیدم: شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می‏گوید؟  امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟!»

 

میهمان‏دوستی امام

راوی: یکی از نزدیکان امام رضا علیه‏السلام

مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».

امام رضا علیه‏السلام فرمودند: «خوش آمدی!»

ـ «ببخشید که دیروقت رسیدم. بی‏پناه‏بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم».

امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده‏ای میهمان‏دوست هستیم».

در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله‏اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده‏ام! کاش این‏قدر شما را به زحمت نمی‏انداختم».

امام در حالی که با تکه پارچه‏ای، روغن را از دستش پاک می‏کرد، فرمودند: «ما خانواده‏ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».

 

ابرهای سیاه

راوی: حسین بن موسی

از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام‏رضا علیه‏السلام ؛ نه!... فقط باورم نمی‏شد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا علیه‏السلام از مدینه خارج شدیم. در راه فکر کردم که چقدر خوب می‏شد اگر می‏توانستم امام را آزمایش کنم.

 

در همین فکرها بودم که امام پرسیدند: «حسین!... چیزی همراه داری که از باران در امان بمانی؟!»

ما خانواده‏ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم

فکر کردم که امام با من شوخی می‏کند، اما به صورتش که نگاه کردم، اثری از شوخی ندیدم. با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز که حتی یک لکّه ابر هم در آسمان نیست...».

هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطره‏ای باران که روی صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم. سرم را که بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان به طرف ما می‏آمدند و جایی درست بالای سرِ ما، درهم می‏پیچیدند. بعد از چند لحظه آن‏قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر برگردیم.

 

شربت گوارا

راوی: ابوهاشم جعفری

به سخنان امام گوش می‏دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش‏تر می‏کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: ـ «کمی آب بیاورید!»

خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.

نه! نمی‏شد. اصلاًنمی‏توانستم تحمل‏کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی‏ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره‏ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».

وقتی خادم برای امام رضا علیه‏السلام آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی‏دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشنگی را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام‏رضا علیه‏السلام ناخودآگاه دستم‏را به‏طرف ظرف‏شربت درازکردم.

ـ شربت گوارایی است. بنوش ابوهاشم!... بنوش که تشنگی‏ات را از بین می‏برد.

 


منبع: سایت حوزه