جهش تولید | چهارشنبه، ۵ آذر ۱۳۹۹

داستان بز دانا - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

داستان بز دانا

داستان بز دانا


روزی روزگاری بزی بود که می خواست از روی پلی رد بشه. وقتی آقا بزه به وسط های پل می رسه بز دیگه ای رو می بینه که اونم می خواد از روی پل رد بشه،اما این پل خیلی باریک بود و هر دو بز نمی تونستند با هم از روی اون رد بشن. بز اولی به بز دومی می گه"برو عقب.ما که هر دو با هم نمی تونیم از روی پل رد بشیم"

بز دومیه می گه "چرا من برگردم؟"

بز اولی می گه "چون من از تو قوی ترم"

بز دومی  می گه "کی گفته تو از من قویتری؟"

بز اولی می گه "حالا بهت نشون می دم" و سرش رو خم می کنه و با شاخ هاش اونو تهدید می کنه.

بز دومی می گه "یک دقیقه وایسا" اگه ما با هم بجنگیم، هر دو تامون تو رودخونه می افتیم و غرق می شیم. من یک نقشه دارم. من روی پل دراز می کشم تا تو از روی من رد شی.

با این فکر بز دانا ، هر دو بز تونستند از روی پل رد بشند.

ترجمه:نعیمه درویشیتنظیم:بخش کودک و نوجوان

 منبع: تبیان