جهش تولید | جمعه، ۱۴ آذر ۱۳۹۹

خرس و دو دوست - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

خرس و دو دوست

خرس و دو دوست


دو دوست به نام های همنت و ویکاس تصمیم گرفتند مدتی در جنگل گردش کنند.آن ها کوله پشتی هایشان را برداشتند و به سمت جنگل رفتند.

یک روز عصر ،وقتی از جنگل عبور می کردند،صدای غرش خرسی را شنیدند.آن ها خیلی ترسیدند و پا به فرار گذاشتند.آن ها صدای شکستن شاخ و برگ درختان را در زیر پای خرس می شنیدند،خرس لحظه به لحظه به آن ها نزدیکتر می شد.

ناگهان همنت متوجه شاخه ای شد.به سرعت شاخه را گرفت و خیلی سریع از آن بالا رفت.همنت آن قدر ترسیده بود که اصلاًبه دوستش فکر نکرده بود.

ویکاس متوجه شد که خرس درست پشت سر اوست و هنگامی که متوجه شد همنت خودش را نجات داده،تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که خودش را روی زمین بیاندازد.

خرس به ویکاس نزدیک شد،اما ویکاس جرات نفس کشیدن را هم نداشت.خرس بینی اش را کنار گوش ویکاس قرار داد و سپس بو کشید و بو کشید و بو کشید.خرس می خواست ببیند آیا ویکاس واقعاً مرده یا خودش را به مردن زده است.

سرانجام خرس دست از بو کشیدن برداشت و ویکاس توانست نفس کوتاهی بکشد.ناگهان خرس غرشی کرد و خون در بدن ویکاس منجمد شد.

بالاخره خرس متقاعد شد که ویکاس مرده و از آن جایی که می گویند خرس ها به مرده ها کاری ندارند،دست از سر ویکاس برداشت و به سمت جنگل حرکت کرد.

وقتی همنت متوجه شد خطر از بیخ گوشش گذشته،از درخت پایی آمد و به سمت دوستش ویکاس که هنوز از ترس می لرزید رفت و با خنده از او پرسید «هی ،خرس دم گوشت چه گفت؟»

ویکاس به دوستش همنت خیره شد و گفت «هرگز به دوستی که در سخت ترین شرایط تو را ترک می کند،اعتماد نکن»

 

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان _ترجمه و تنظیم:نعیمه درویشی

منبع: http://www.tebyan.net