جهش تولید | یک‌شنبه، ۴ آبان ۱۳۹۹

خداوند همه چیز را می بیند - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

خداوند همه چیز را می بیند

Loading the player...
جانی کوچولو همراه پدر ومادر وخواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ ومادربزرگ به مزرعه آنها رفت مادر بزرگ یک تیر وکمان به جانی داد که با آن بازی کند موقع بازی جانی به اشتباه تیری به اردک دست آموز مادر بزرگ زد که به سرش خورد و او را کشت جانی ترسید ولاشه حیوان را پشت هیزم ها نهان کرد وقتی سرش را بلند کرد فهمید که خواهرش همه چیز را دیده اما به روی خودش نیاورده اس .مادربزرگ به سالی گفت در شستن ظرف ها کمکم می کنی ؟ ولی سالی گفت مامان بزرگ جانی به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه به شما کمک کند و زیر لبی به جانی کوچولو گفت اردک که یادت هست جانی ظرف ها را شست بعداظهر آن روز،پدربزرگ گفت که می خواهد بچه ها را به ماهیگیری ببرد ولی مادربزرگ گفت متأسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم سالی لبخندی زد وگفت نگران نباید چون جانی به من گفته که می خواهد به شما کمک کند ودوباره زیر لبی به جانی گفت اردک که یادت هست ؟ آن روز سالی به ماهیگیری رفت وجانی در تهیه شام به مادربزرگ کمک کرد چند روزی به همین منوال گذشت وجانی مجبور بود علاوه بر کارهای خودش کارهای سانی را هم انجام بدهد تا اینکه نتوانست تحمل کند ورفت پیش مادربزرگش وهمه چیز را اعتراف کرد .
مادر بزرگ مهربان لبخندی زد وگفت عزیز دلم می دانم چه شده من پشت پنجره ایستاده بودم وهمه چیز را دیدم چون خیلی دوستت دارم همان موقع بخشیدمت . واما نتیجه ای که از این داستان می گیریم . گذشته شما هر چه باشد هرکاری که کرده باشید باید بدانید که خدا پشت پنجره ایستاده است وهمه چیز را می بیند همه زندگی تان همه کارهایتان را می بیند او می خواهد شما بدانید که دوستتان دارد وشما را بخشیده است فقط می خواهد ببیند تا چه موقع به شیطان اجازه می دهید به خاطر خطاهایتان شمار را به خدمت بگیرد . همیشه به خاطر داشته باشیم که خداوند شاهد وناظر به رفتار ماست .
گوینده : سیده جماور هاشمی