جهش تولید | یک‌شنبه، ۹ آذر ۱۳۹۹

خاطره‌ ورود امام‌ از زبان رهبر انقلاب - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

خاطره‌ ورود امام‌ از زبان رهبر انقلاب

خاطره‌ ورود امام‌ از زبان رهبر انقلاب


 

روزهای اوج انقلاب در12 بهمن 57 و قله آن در دهه فجر، برای تمامی افرادی كه آن روزها را درک کرده اند سرشار از خاطرات و یادهای شورانگیز است. البته کسی که خود در بطن و عمق حوادث و جریانات حضور داشته به صورت طبیعی خاطرات بیشتری خواهد داشت.

 

حال، اگر این شخص کسی مانند رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنه‌ای باشد، تبعاً آن خاطرات جذاب‌تر و خواندنی تر خواهد بود. در آستانه سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، ما نیز به مطالب نقل شده از حضرت آقا رجوع کرده ایم و از میان خیل خاطرات ایشان، چند خاطره را که حال و هوای آن روزها را از دریچه دیده بصیر ایشان نشان می‌دهد، تقدیم می کنیم:

تحصن در دانشگاه تهران در اعتراض به بستن فرودگاه ها

آن شبى كه قرار بود صبح فردا برویم تحصن كنیم، آن روزى بود كه امام قرار بود بیایند و نیامدند ما رفتیم در بهشت زهرا یك سخنرانى شهید بهشتى كردند، بعد هم قطعنامه اى را كه تهیه كرده بودیم خواندیم و برگشتیم. وقتى برگشتیم صحبت شد حالا باید قدم بعدى چه باشد؟ و فكر تحصن در تهران بى ارتباط با تجربه ى تحصى در مشهد نبود. یعنى تجربه ى موفق تحصن بیمارستان مشهد مشوق تحصنى بود كه در تهران انجام گرفت. و مدتى بحث شد كه تحصن كجا انجام بگیرد؟ بعضى گفتند: در مسجد امام بازار كه آن وقت موسوم به مسجد شاه بود و بعضى هم جاهاى دیگر را پیشنهاد مى كردند. ضمن همه ى پیشنهادها، دانشگاه هم پیشنهاد شد كه این پیشنهاد بسیار جالب بود و از هر جهت خوب بود و بنابر این شد صبح زود برادرها بروند به دانشگاه، منتها خوف این مى رفت كه دانشگاه را ببندند. لذا قبلا ما فرستادیم با یكى از مسؤ ولین دانشگاه كه بعدها رئیس دانشگاه شد تفاهم كردیم و مشكلات زیادى هم سر راه ما درست كردند، اما مسجد دانشگاه خوشبختانه باز بود و ما فورا رفتیم داخل مسجد و آن اطاقك بالاى مسجد را ستاد كارهایمان قرار دادیم و اولین كارى كه كردیم یك اعلامیه نوشتیم گفتیم كه این اعلامیه پخش بشود چون فكر مى كردیم حضور ما در این جا وقتى فایده خواهد داشت كه همراه با زبان و بیان باشد و این سیاست را تا آخر هم ادامه دادیم و همین بود كه اثر كرد؛ زیرا اگر سخنرانى و اعلامیه ها نبود مشخص نمى شد كه چه كارى انجام گرفته: یعنى هم مردم در جریان قرار نمى گرفتند و هم تبلیغات دستگاه مى توانست آن را جور دیگرى جلوه بدهد.

تا چند ساعت كسى خبر نداشت كه امام كجا هستند! علت هم این بود كه هلى‌كوپتر، امام را در جایى كه خلوت باشد برده بود

لذا برنامه هاى مختلفى در دانشگاه داشتیم: یكى سخنرانى هاى مستمرى بود كه در مسجد دانشگاه انجام مى گرفت و هر كدام از ماها یك برنامه ى سخنرانى آنجا گذاشتیم، از برنامه هاى دیگر انتشار اعلامیه ها بود و یكى دیگر هم بولتن روزانه منتشر مى كردیم كه به گمانم دوتا بولتن منتشر كردیم، یكى در دانشگاه به نام تحصن بود یكى هم هنگام تشریف آوردن امام و بعد از ورود امام در مدرسه رفاه كه من یكى دو شماره از آن را دارم كه نشان دهنده ى سبك روحیات و افكار و آن هیجانات و احساس ها و دیدهاى خیلى ابتدایى نسبت به حوادث بى سابقه و سریع آن روزهاست كه آدم وقتى نگاه مى كند مى بیند آن وقت با مسائل چگونه برخورد مى كردیم.»

ورود امام

یكى از خاطرات خیلى جالب من، آن شب اولى است كه امام وارد تهران شدند؛ یعنى روز دوازدهم بهمن - شب سیزدهم - شاید اطلاع داشته باشید و لابد شنیده‌اید كه امام، وقتى آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانى كردند، بعد با هلى‌كوپتر بلند شدند و رفتند.

تا چند ساعت كسى خبر نداشت كه امام كجا هستند! علت هم این بود كه هلى‌كوپتر، امام را در جایى كه خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مى‌خواست جایى بنشیند كه جمعیت باشد، مردم مى‌ریختند و اصلاً اجازه نمى‌دادند كه امام، یك جا بروند و استراحت كنند. مى‌خواستند دور امام را بگیرند.

هلى‌كوپتر در نقطه‌اى در غرب تهران رفت و نشست، بعد اتومبیلى امام را سوار كرد. همین آقاى «ناطق نورى» اتومبیلى داشتند، امام را سوار مى‌كنند - مرحوم حاج احمد آقا هم بود - امام مى‌گویند: مرا به خیابان ولى‌عصر ببرید؛ آن‌جا منزل یكى از خویشاوندان است. درست هم بلد نبودند؛ مى‌روند و سراغ به سراغ، آدرس مى‌گیرند، بالاخره پیدا مى‌كنند - منزل یكى از خویشاوندان امام - بى‌خبر، امام وارد منزل آنها مى‌شوند!

امام هنوز نماز هم نخوانده بودند - عصر بود - از صبح كه ایشان آمدند - ساعت حدود نه و خرده‌اى - و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندكى استراحت كرده بودند! آن‌جا مى‌روند كه نمازى بخوانند و استراحتى بكنند. دیگر تماس با كسى نمى‌گیرند؛ حالا كسانى كه در این ستادهاى عملیاتى نشسته بودند - ماها بودیم كه نشسته بودیم - چقدر نگران مى‌شوند! این دیگر بماند. چند ساعت، هیچ كس از امام خبر نداشت؛ تا بعد بالاخره خبر دادند كه بله، امام در منزل فلانى هستند و خودشان مى‌آیند، كسى دنبالشان نرود!

امام در مدرسه رفاه

من در مدرسه رفاه بودم كه مركز عملیاتِ مربوط به استقبال از امام بود - همین دبستان دخترانه رفاه كه در خیابان ایران است كه شاید شما آشنا باشید و بدانید - آن‌جا در یك قسمت، كارهایى را كه من عهده‌دار بودم، انجام مى‌گرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما یك روزنامه روزانه منتشر مى‌كردیم. در همان روزهاى انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر كردیم. عده‌اى آن‌جا بودیم كه كارهاى مربوط به خودمان را انجام مى‌دادیم.

آخر شب - حدود ساعت نه‌ونیم، یا ده بود - همه خسته و كوفته، روز سختى را گذرانده بودند و متفرق شدند. من در اتاقى كه كار مى‌كردم، نشسته بودم و مشغول كارى بودم؛ ناگهان دیدم مثل این كه صدایى از داخل حیاط مى‌آید - جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، یك حیاط كوچك دارد كه محل رفت و آمد نیست؛ البته آن هم به كوچه در دارد، لیكن محل رفت و آمد نیست - دیدم از آن حیاط، صداى گفتگویى مى‌آید؛ مثل این‌كه كسى آمد، كسى رفت. پا شدم ببینم چه خبر است. یك وقت دیدم امام از كوچه، تك و تنها به طرف ساختمان مى‌آیند! براى من خیلى جالب و هیجان‌انگیز بود كه بعد از سالها ایشان را مى‌بینم - پانزده سال بود، از وقتى كه ایشان را تبعید كرده بودند، ما دیگر ایشان را ندیده بودیم - فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهاى متعدد - شاید حدود بیست، سى نفر آدم، آن‌جا بودند - همه جمع شدند. ایشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ایشان ریختند و دست ایشان را بوسیدند. بعضیها گفتند كه امام را اذیت نكنید، ایشان خسته‌اند.

معلوم شد كه خود ایشان هم دلشان نمى‌آید كه این بیست، سى نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روى پله‌ها به قدر شاید پنج دقیقه نشستند و صحبت كردند

براى ایشان در طبقه بالا اتاقى معین شده بود - كه به نظرم تا همین سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشته‌اند و ایام دوازده بهمن، گرامى مى‌دارند - به نحوى طرف پله‌ها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزدیك پاگرد پله كه رسیدند، برگشتند طرف ما كه پاى پله‌ها ایستاده بودیم و مشتاقانه به ایشان نگاه مى‌كردیم. روى پله‌ها نشستند؛ معلوم شد كه خود ایشان هم دلشان نمى‌آید كه این بیست، سى نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روى پله‌ها به قدر شاید پنج دقیقه نشستند و صحبت كردند. حالا دقیقاً یادم نیست چه گفتند. به‌هرحال، «خسته نباشید» گفتند و امید به آینده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت كردند.

البته فرداى آن روز كه روز سیزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوىِ شماره دو منتقل شدند كه برِ خیابان ایران است - نه مدرسه علوى شماره یك كه همسایه رفاه است - و دیگر رفت و آمدها و كارها، همه آن‌جا بود. این خاطره به یادم مانده است.»

فرآوری:طاهره رشیدی

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان