خاطراتی از شهید دانش حجتی

خاطراتی از شهید دانش حجتی  

مسئول غذا

دلبستگی زیادی به او داشتم. آن مدتی که در منجیل دوران آموزشی را طی می کرد، نمی توانستم در خانه آرام و قرار داشته باشم. با کوچک ترین فرصتی که دست می داد به او سر می زدم.

یک بار که به دیدنش رفتم دیدم لب هایش بر اثر خشکی باد منجیل ترک برداشته. دفعۀ بعد برایش کِرم گرفتم تا به لب های خشکیده اش بمالم و با مقداری غذا و خرما راهی شدم.

به پادگان رسیدم. وقتی به کنارم آمد بوسیدمش و گفتم: دانش جان! غذا خورده ای؟ برایت غذا آورده ام.

بلافاصله ظرف غذا را از من گرفت و به داخل آسایشگاه برد و بین چند نفر از سربازان تقسیم کرد. وقتی برگشت گفتم: دانش جان! این غذا را برای تو آورده بودم، چرا خودت نخوردی؟

گفت: اینجا مرا مسئول توزیع غذا بین سربازان کرده اند، امروز به چند نفر غذا نرسیده بود آنها هم باید غذا می خوردند.

شهربانو جعفری(مادر شهید)