جهش تولید | جمعه، ۱۴ آذر ۱۳۹۹

حکایتی از گلستان سعدی - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

حکایتی از گلستان سعدی

حکایتی از گلستان سعدی


 


پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص† بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد
بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان† کشتی آویخت چون بر آمد گفتا ز اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید


ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید             معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف                 از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست



گلستان سعدی