سال تولید، پشتیبانی‌ها و مانع زدایی‌ها | پنج‌شنبه، ۲۷ خرداد ۱۴۰۰

حکایتی از عبید زاکانی - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

حکایتی از عبید زاکانی

حکایتی از عبید زاکانی


درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود

گفت: نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمك. گفت: نیست.

گفت: كوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است.

گفت: چنین كه من حال خانه ی شما می بینم، ۱۰خویشاوند دیگر می باید به تعزیت شما آیند