حاج علی صدامو می شنوی ؟

توحال خودم بودم . صدای مادری در اطراف یادمان شهدای گمنام می پیچید. نمی خواستم گوش کنم اما کاری از دستم بر نمی اومد . تُن صداش بلند بود . من که داشتم از کیفم زیارتنامه عاشورا رو در می آوردم لحظه ای حواسم به تکرار صدا می رفت . مادر می گفت : « عزیزم ، واست غذا درست کردم ، همون غذایی که دوست داری . تو از باغچه خبر نداری ، دونه ی تُرب کاشتم دراومده. اون طرف باقالی و سبزی محلی هم کاشتم ، باید بیای ببینی که چه محشری شده حیاطمون. صدامومی شنوی مادر؟! می شنوی علی جون؟خودمو جمع و جورکردم وگفتم:«استغفرالله! »دختر! تو چرا وایستادی به حرفاش گوش می دی؟حواست به زیارت نامه  ات باشه.

 آسمون دلش گرفته بود ، باد سردی می اومد ، چادرم با وزش باد این طرف و اون طرف می رفت. آهی کشیدم وگفتم : « خدایا! این  زیارت نامه رو می خونم و هدیه می کنم به روح شهدا خصوصا این پنج شهید گمنام .» دیگه توحال خودم بودم. هر چند دقیقه یکبار چند نفری می اومدن فاتحه ای می خوندن و بعداز مکث کوتاهی می رفتن. تو همین فواصل چند دختر مانتویی با پوششی نامناسب  اومدند فاتحه خوندن و رفتن. تو دلم گفتم : «خدا رو شکر که شهدای گمنام رو تو نقطه ای  از مرکز استان گذاشتن که از هر طیفی می یان واسه ادای احترام وگرفتن حاجتشون.» داشتم نام مبارک   «یااباعبدالله»رو می گفتم که دوباره حواسم  رفت به طرف صدا. خدایا‍!  گناه من چیه؟

 خب من اومدم اینجا با شهدا حرف بزنم ودرد دل کنم و از اونا بخوام که به من کمک کنن تا به خواسته ا م برسم . دیدم باز همون صدا می یاد . مادر داشت گریه می کرد و می گفت : « حاج علی جون ! پس کی میای مادر؟الهی مادر قربونت بره .کی می یای پیش ما؟آقاجون مریض شده ، کسی نیست بره دواهاشو بگیره . بنده خدا آقا مجتبی پسر زهرا خانوم چند روز پیش تا داروخونه هلال احمر رفته ، واسش چند قلم قرص وآمپول گرفته ، الان نیست ، رفته تهران پیش خواهرش فاطمه . فاطمه یادته مادر؟ ازدواج کرده ، سه تا بچه داره . این جمعه عروسی  دختراولیشه. یادت میاد می خواستم فاطمه رو بگیرم واسه تو؟هی مادر! بیا . من دیگه نا ندارم بسه علی جون راضی شو بیا . با اکبر ، محمد و قاسم  بیا .  بسه اینقد اونجا موندی .آخه به فکر ما نیستی ؟! نمیگی مادو نفر با کی بمونیم؟ خواهرت راهش دورِه. آقا حسین به خاطر هانیه رفت قم . هانیه هم باید درس بخونه  . باید مثل تو بشه . بیا دیگه ! می دونی چند ساله ندیدمت؟دلم واست یه ذره شده . مادر! الهی واسه صورت زیبات بمیره ، بیا نازدونه مادر !

داشتم دیوونه می شدم.خدایا ! این مادر سالخورده چرا اینقد منت پسرش رو می کشه؟

 مگه اون کجاست؟ با خودم گفتم:«حتما رفته اونور آب و داره خوش میگذرونه و خبر مادر پیرش رو نداره. بنده خدا این مادر.  تو این هوای سرد و سوزناک چقد التماس می کنه که پسرش برگرده . حتما اومده پیش شهدا گمنام تا حاجتش رو بگیره  . همین طورکه داشتم دعا می خوندم ، تو دلم براش دعا کردم . تو همین حین  دو ، سه پسر نوجوون  بسیجی  با ظاهری زیبا اومدن ،  فاتحه خوندن و رفتن. حسابی دلم گرفته بود ، مدتی بود برام مشکلی پیش اومده بود. عجیب روحیه م رو باخته بودم. مشکلم روز به روز بیشتر می شد . همه دلداریم می دادن . اما ، خیلی افسرده شده بودم . از سرکار تصمیم گرفتم موقع برگشتن به شهرم ، کنار شهدای گمنام برم و با اونا حرف بزنم و درد دل کنم . باید به شهدا متوسل می شدم . سه شنبه بود . خیلی ها می اومدند ، فاتحه می خوندن و می رفتن. شهدا شما رو به حضرت زهرا (سلام الله علیها) قسم  می دم مشکلمو حل کنید . در حال گفتن«السلام علیک یا اباعبدالله» بودم که دیگه صبرم تموم شد . بیچاره  مادر ، از شدت گریه  داشت  بی حال می شد . دعا رو تموم کردم ، خودم رو  پیشش رسوندم . صدا کردم :« مادر! مادر! حالتون خوبه؟» چادر تونو بلند کنید ، آروم باشید .آب می خواید براتون بیارم؟! کسی اون اطراف نبود ، تو دلم داشتم بد و بیراه گفتن رو شروع می کردم که مادر چادرش رو به آرومی  بالا زد ، دستاش می لرزیدن . چشم که تو چشاش کردم خشکم زد و نشستم روی زمین. این مادر ... سکینه خانوم، مادر بزرگ دوست صمیمی  دوران دانشگاه م ، هانیه بود . صورت نحیف و لاغرش رو تو دستام گرفتم و بعد در آغوشش  گم شدم . شونه های هر دوی ما شروع کرد به لرزیدن .  اصلا حال خودم رو نفهمیدم . ناخود آگاه  چشمهام پر اشک شد و بلند بلند گریه ام گرفت ، این بار مادر حاج علی آرومم می کرد . با خودم گفتم:« خدایا ! حاج خانوم،  با حال بدش چه جوری  این وقت روز اومده تا اینجا؟ !» توهمون حس وحال به یاد دیدار بچه های بسیج دانشجویی افتادم که به اتفاق هانیه رفته بودیم خونه  مادر بزرگش. دایی جونش، سال 67  تو عملیات بیت المقدس 7 تو شلمچه آسمونی شده بود . بچه های لشکر قدس اون روز خیلی خوب در مقابل عراقیا مقاومت کرده بودن ، اما حاج بهروز فرمانده حاج علی واسه مادر تعریف کرده بود : « گرمای شدید خرداد و نبود امکانات باعث شهادت خیلی از بچه ها شده بود. حاج علی یه بچه بسیجی ، طلبه ی 17 ساله بود . همون جا تیر خمپاره 60 سر از تنش جدا کرده  بود . اون روز بچه ها مثل حضرت ابوالفضل لب تشنه شهید شده بودن ،  پیکر خیلی ها همون جا مونده بود . دشمن با سلاح و تجهیزات نظامی رزمنده ها رو  تو محاصره قرار داده بود .تو اون دیدار مادربزرگ هانیه واسه ما از نحوه شهادت  پسرش تعریف کرده بود . حالا تو این هوای سرد مادربزرگ تک وتنها اومده پیش شهدای گمنام تا درد دل کنه . سرم رو از  شونه هاش  برداشتم و یه خورده آروم شدم . حاج خانوم دستامو تو دستاش گرفت و نوازشم کرد .گفتم : «الهی واستون بمیرم ! دستاتون یخ شده ! سرما می خورید . خدا به حق این شهدا ، هر چه زودتر خبری از حاج علی تون بیاره . خدا به دل تون صبر بده . مادر چادرم رو درست کرد وگفت : « دخترم ! انتظار کشیدن خیلی سخته . خدا هیچ مادری رو چشم به راه فرزندش نذاره . اونم چه فرزندی ؟ ! آهی کشید و گفت : « علی ، یکی یه دونه بود و تک  پسرخونه. واسه خودش مردی شده بود . همیشه می گفت :« مادرجون! عصای پیری تونم.خونه می اومد ورد زبونش مادر جون ، مادر جون بود . عاشق هم بودیم . علاقه شدیدی بهش داشتم ، چند وقتی بد جور دلم هوای صوت زیبای قرآن خوندنش رو کرده . دارم  از دوریش دق می کنم . فکر نمی کردم حتی یه روز بعد اون  تو دنیا  زنده باشم . حاج آقا تو رختخوابه  و رمقی نداره  . کسی نیست به ما سر بزنه. دیگه فراموش مون کردن. بغضم رو قورت دادم وگفتم :«آره حاج خانوم حق با شماست . دوری سخته . اما بدونید حاج علی جاش خوبه  . تندی وسط حرفم اومد وگفت : « دخترم! هنوز مادر نشدی تا بدونی چه حس و حالی  دارم .» تو دورترین شالیزارها اونو پشتم می بستم و با خودم می بردم  سر شالی و باغ چای مردم . واسش لالایی علی اصغر می خوندم . رو کولم می خوابید . علی عاشق امام حسین(علیه السلام ) بود . بزرگ که شد نوحه خون دسته  عزا بود . با اون قد بلندش وقتی شال سیاه مینداخت دور گردنش ، واسش صلوات نذر می کردم تا چشم نخوره .دلم واسش یه ذره شده . چشم به راه یه تیکه استخونشم  . گفتم  :« ان شاالله به زودی  خبری ازش بهتون می رسه . ناراحت نباشید،اونا مهمون امام حسینن . خدا اونایی رو که خوب بود پیش خودش برد . بی تابی نکنید ، حالتون بدتر میشه. روح  شهیدتون ناراحت میشه . بلند شید تا شما رو برسونم به خونه تون . حاج آقا نگران میشن .منو مثل نوه  خودتون بدونید . شماره تلفنم رو می نویسم ، بدید به همسایه تون ،  هر کاری دارید خبرم کنید ، واستون انجام میدم . میرم داروهای  حاج آقا رو می گیرم . ما مدیون شهدا هستیم . شما با دل شکسته تون واسه ما جوونا دعا کنید ، پا تو جا پای فرزنداتون  بذاریم . دعای مادران  شهدا رو خدا به احترام شهیدشون برآورده می کنه . مریض می شید هواسردِ ، پاشید مادر.  زیر بغل هاشوگرفتم ، آروم آروم آوردمش سرخیابون. بارون داشت دونه دونه می بارید . با حال و روز حاج خانوم  دیگه دردهای خودم یادم رفت ، دست بلند کردم و گفتم :« در بست تا شهرک امام خمینی ...

 

سمیه اقدامی سندی