به گرمی امید

زمستان سردی بود شاید سردتر از تمام زمستان ها . زن با دو کودکش خردسال و شوهر علیلش در خانه ای نمور درمسجد سرایداری می کرد . هر چه پتو داشت به دور همسر و کودکانش پیچیده بود و به ایام خوش گذشته فکر میکرد بعد از اینکه شوهر بنایش از روی ساختمان پرت شد و به این روز درآمد، دیگر روز خوش را ندیدند صاحبخانه بساطشان را ریخت در کوچه، همین مردم محل بودند که خانه سرایداری مسجد را برایشان دست و پا کردند تا در زمستان بی خانمان نباشند.

آرام آرام چراغ نفتی وسط اتاق که گذاشته بودند برای گرم کردنشان به کورسویی رسید و بعد هم خاموش شد این یعنی آخرین قطرات نفتشان هم به پایان رسیده بود . نا امید از همه جا نشست سر سجاده و دعا کنان چشم به آسمان دوخت ، به فکر کودکانش بود که با شکم خالی چقد راحت خوابیده اند، خودش هم به خواب رفت...

 در خواب دید یک جوان نورانی آمد وتکه نانی را روی سجاده اش گذاشت و رفت که همه خانواده با آن سیر شدند . با صدای در سراسیمه از خواب پرید در را که باز کرد دید همان جوانی که در خواب دیده بود باچند بشکه نفت و چند کیسه پر از خوراکی در پشت در ایستاده بود ، در مقابل نگاه ناباورانه زن جوان بشکه ها را به داخل خانه آورد و خدا حافظی کرد و رفت و زن با چشمانی به اشک نشسته دعا کنان جوان را بدرقه کرد...

دو ماه از بهار گذشته بود زن درحال جارو کشیدن محوطه ی مسجد بود که چشمم به اعلامیه ای افتاد، روی دیوار مسجد عکس همان جوان را دید که زیرش نوشته بود دانش عزیز شهادتت مبارک...

زن برای عرض تسلیت رفته بود خانه مادر شهید و گفته بود پسر شما لطف بزرگی در حق ما کرده بعد داستان بشکه های نفت را تعریف کرده بود و مادر هم برای زن تعریف کرده بود که آن روز که همسرم میخواست به مسجد برود وسهمیه کوپنی نفتمان را از مسجد بگیرد پسرم پیغام داده بود به پدرم بگویید ما با هیزم هم میتوانیم خودمان را گرم کنیم!

 

 

                                                   زهراخیبری