جهش تولید | پنج‌شنبه، ۱ آبان ۱۳۹۹

بخشنده تر از حاتم طایی - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

بخشنده تر از حاتم طایی

بخشنده تر از حاتم طایی


روزی از حاتم طایی پرسیدند: « تا کنون کسی را دیده ای که بخشنده تر از خودت باشد؟» گفت: « دیده ام. » پرسیدند: « کجا؟ » گفت: « روزی در بیابانی می رفتم به خیمه ای رسیدم. پیر زنی در آن خیمه بود. بزغاله ای هم کنار خیمه علف می خورد. پیرزن تا مرا دید بلند شد و جلو آمد. سلام کرد و خوشامد گفت. افسار اسبم را گرفت و کمک کرد تا پیاده شوم. پیرزن با خوشرویی از من احوالپرسی کرد و به پسر خود گفت: « بلند شو و وسایل پذیرایی از مهمان را آماده کن. آن بزغاله را بکش و کبابی درست کن. » پسر گفت: « اول باید بروم و هیزم بیاورم . » پیرزن گفت: « تا تو به صحرا بروی و هیزم بیاوری، دیر می شود. درست نیست مهمان را گرسنه نگه داریم. » پیر زن دو نیزه چوبی داشت که آنها را شکست و آتش زد. بعد بزغاله را کشتند و روی آن آتش کباب کردند. وقتی که از حال و روز او با خبر شدم، فهمیدم که تنها دارایی آن پیر زن همان بزغاله بود که برای پذیرایی از من کشت.
به پیرزن گفتم: « مرا می شناسی؟ »
گفت: « نه »
گفت: « من حاتم هستم. باید به قبیله ما بیایی تا از خجالت تو بیرون بیایم. دوست دارم پاداش محبت تو را بدهم. »
پیرزن گفت: « من از مهمان خود انتظار پاداش ندارم. »
هر چه اصرار کردم، قبول نکردند و من دانستم که آنها از من بخشنده تر هستند. »

برگرفته از كتاب جوامع الحكايات