رونق تولید ملی | جمعه، ۲۶ مهر ۱۳۹۸

با کلاه یا بی کلاه؟ - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

با کلاه یا بی کلاه؟

با کلاه یا بی کلاه؟

در جنگلی که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک، خرسی زندگی می‏کرد. این خرس یک کلاه قشنگ داشت. به همین خاطر به او خرس با کلاه می‏گفتند.

کلاه او بافتنی بود. خرس با کلاه آن را از آب رودخانه گرفته بود. وقتی که پاییز می‏آمد و هوا سرد می‏شد، کلاه بافتنی‏اش را به سر می‏گذاشت و توی جنگل راه می‏رفت.

روباه، همسایه‏ی خرس با کلاه بود. او کلاه خرس را خیلی دوست داشت. بزرگ‏ترین آرزویش این بود که کلاه او را بگیرد و به سرخودش بگذارد.

در یک روز سرد، خرس با کلاه کلاهش را به سر گذاشت. از خانه بیرون آمد و شروع کرد به قدم زدن. روباه او را دید، جلو رفت و سلام کرد.

خرس با کلاه با مهربانی جواب سلام او را داد.

روباه گفت: «راستی، همسایه‏ی عزیز! هدیه‏هایت را گرفته‏ای؟»

خرس با کلاه با تعجب پرسید: «هدیه‏ها؟ کدام هدیه‏ها؟»

روباه خندید و گفت: «معلوم است، که خبر نداری!»

خرس با کلاه گفت: «نه، روباه جان! از چیزی خبر ندارم.

روباه گفت: «شنیده‏ام یکی از دوستانت که در پشت کوه زندگی می کند، برای تو دو هدیه فرستاده است: یک ظرف پر از عسل و یک کلاه قشنگ رنگارنگ.»

خرس با کلاه با تعجب پرسید: «دوست من؟! من که پشت کوه دوستی ندارم!»

روباه گفت: «چرا داری! حتما فراموش کرده‏ای!»

خرس با کلاه پرسید: «خب، حالا هدیه‏هایم کو؟ کجاست؟»

روباه باز هم خندید و گفت: «می‏گویم، اما به یک شرط! به شرط اینکه کلاهت را به من بدهی. کلاهی که دوستت برایت فرستاده، خیلی قشنگ‏تر از این کلاه است. حالا که دیگر احتیاجی به این کلاه نداری، آن را به من بده!»

خرس با کلاه خیلی خوشحال شد، کلاهش  را از سرش برداشت و به سر روباه گذاشت.

روباه هم خیلی خوشحال شد. دور خرس چرخید و گفت: «هدیه‏های تو پیش کلاغ و لاک پشت است. آنها نمی‏خواهند هدیه‏هایت را بدهند.»

خرس با کلاه که دیگر بی‏کلاه شده بود، عصبانی شد و گفت: «چی! آخر برای چی این کار را کرده‏اند؟ آنها که دوست‏های خوب من بودند!»

روباه گفت: «دیدی اشتباه کردی؟ تو فقط دو تا دوست خوب داری. یکی من و یکی هم همان دوستی، که پشت کوه زندگی می‏کند.»

خرس بی‏کلاه با خودش فکر کرد. او اصلاً دوستش را که پشت کوه زندگی می‏کرد به یاد نمی‏آورد.

روباه گفت: «خرس جان» تا دیر نشده، برو و هدیه‏هایت را بگیر.»

خرس بی‏کلاه هم زود به طرف رودخانه رفت. او می‏خواست دوستانش را پیدا کند. وقتی رسید، لاک‏پشت و کلاغ را دید که نشسته‏اند و با هم حرف می‏زنند. خرس فریاد زد: «خوب شد پیدای‏تان کردم. زود باشید هدیه‏هایم را بدهید.»

لاک‏پشت از صدای خرس ترسید. زود سرش را توی لاکش برد.

کلاغ از ترس جستی زد و روی لاک‏پشت نشست. قار قاری کرد و گفت: «چه شده دوست عزیز، چرا فریاد می‏زنی؟ داد می‏زنی؟»

خرس که بیشتر عصبانی شده بود، گفت: «چرا فریاد نزنم؟ زود کلاه را بده!» کلاغ که خنده‏اش گرفته بود، قارقاری کرد و گفت: «کلاه؟ مگر کلاه تو دست من است؟»

لاک پشت آهسته سرش را از توی لاکش بیرون آورد.

خرس به او گفت: «ای لاک‏پشت بدجنس! عسلم را چه کار کردی؟ آن را خوردی؟»

لاک پشت ناراحت شد و دوباره سرش را توی لاکش کرد.

کلاغ گفت: «دوست عزیز! عسل چیست؟ این حرف‏ها دیگر چیست؟»

خرس به طرف کلاغ پرید تا او را بگیرد. کلاغ جستی زد و آن طرف‏تر روی سنگی نشست.

خرس گفت: «کلاهم را بده!»

کلاغ با تعجب گفت:«برای چه کلاهت را از من می‏خواهی؟ اصلا بگو چرا امروز بی‏کلاهی؟»

خرس تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرد. کلاغ فکری کرد و گفت: «پس این حرف‏ها را روباه به تو گفته است؟»

خرس گفت: «بله، من هم کلاهم را به او داده‏ام.»

کلاغ با ناراحتی گفت: «ای خرس بی‏کلاه! روباه تو را گول زده است. آخر تو فکر نکردی که کلاه تو به چه درد من می‏خورد؟

کلاه تو برای سر من خیلی گشاد است. من اگر آن را بر سرم بگذارم، زیرش گم می‏شوم.»

لاک‏پشت سرش را از لاکش درآورد و گفت: «آخر کسی دیده که لاک‏پشت عسل بخورد؟ تو خیلی خیلی ساده‏ای.»

کلاغ گفت: «آخر چرا کلاهت را به روباه دادی؟»

خرس فکر کرد و فکر کرد. فهمید که روباه گولش زده است. کنار لاک‏پشت و کلاغ نشست و گفت: «حالا چه کار کنم؟ چه‏طور می‏توانم کلاهم را از روباه بد جنس بگیرم؟ اگر کلاهم را نگیرم، از غصه می‏میرم.»

کلاغ فکری کرد و گفت: «غصه نخور این کار ساده است.» بعد هم نقشه‏ای کشید و آن را برای خرس و لاک‏پشت تعریف کرد.

خرس پشت درختی پنهان شد. لاک‏پشت و کلاغ با هم به خانه‏ی روباه رفتند. روباه با دیدن آنها گفت «چی شده است؟ اینجا چه کار دارید؟»

لاک‏پشت گفت: «مگر خبر نداری؟ خرس، سرت کلاه گذاشته.»

روباه تعجب کرد، پرسید: «خرس؟ سر من؟ سر من کلاه گذاشته‏؟»

کلاغ گفت: «بله، خرس تو را گول زده. او مخصوصاً کلاهش را به تو داده. او سرت کلاه گذاشته.»

روباه با تعجب به کلاغ و لاک‏پشت نگاه کرد. پرسید: «چه می‏گویید؟»

لاک‏پشت گفت: «تو می‏دانی که خرس، آن کلاه را از رودخانه پیدا کرده بود. حالا صاحب کلاه به جنگل آمده و دارد به دنبال کلاهش می‏گردد.»

کلاغ گفت: «صاحب کلاه خیلی عصبانی است. خیلی هم زور دارد. اگر کلاه را سر تو ببیند، حتما تو را می‏کشد!»

روباه ترسید و گفت: «راست می‏گویید؟ حالا من چه کار کنم؟ به کجا فرار کنم؟»

کلاغ گفت: «هیچ جا! کلاهت را دور بینداز. آن وقت صاحب کلاه، آن را پیدا می‏کند و می‏رود.»

لاک‏پشت گفت: «من فکر بهتری دارم. بهتر است کلاه را به ما بدهی تا آن را روی سرخرس بگذاریم. آن وقت صاحب کلاه، خرس را می‏بیند و او را می‏کشد.»

کلاغ با این نقشه کلاه را از روباه گرفت و به خرس داد. خرس بی‏کلاه دوباره خرس با کلاه شد.

پشیمانی  و ناراحتی هم نصیب روباه شد.

منبع:تبیان