رونق تولید ملی | دوشنبه، ۳۱ تیر ۱۳۹۸

باران رحمت - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

باران رحمت


باز هم مکه در خشکسالی فرو رفته بود. قریش سراغ بزرگ خویش را می گرفت.

به ابوطالب گفتند دعایی کن تا باران بیاید. دیدند ابوطالب دست پسر خردسالی را گرفت و رفت کنار کعبه، آن پسر نامش محمد بود.

پسرک هنوز شش سال نداشت و تازه مادرش را از دست داده بود. ابوطالب دستانش را به سوی آسمان گرفت و گفت: "خدایا به حق این پسر، باران و رحمتت را بر ما نازل کن..."

حتی یک دانه ابر هم در آ سمان نبود. همه رفتند، ناامید شده بودند... اما یکدفعه ابرها آ مدند، رعد و برق و ...باران،آب،رحمت...

منبع:کتاب پیامبر(ص)