آشنای دور

(شهید محمود نجات ثابت)
 
صدای بارش سیل بر سقف آهنی ماشین مثل کوبیدن چکش بر آهن داغ یا خرد کردن تکه ای سنگ بود، باسوزی که داشت لرزه بر تن پیر مرد می انداخت.
قصد نداشت تا پول و گواهینامه اش را نگرفته از آنجا برود.صاحب ماشین آنها را از او گرفته بود و جز ناسزا نمی گفت.
توی شهر به سختی میشد برنج جا به جا کرد. مرد با ماشین وانتی که با آن برای دیگری کار می کرد قصد داشت برای دخترش در شهری دور برنج ببرد. 
لرزش پیرمرد اما از نگاه محمود دور نماند. دستی برشانه ی پیر زد و جویای حالش شد.
درهمان نگاه اول او را یاد پدرش انداخت، از درون به این فکر می کرد که حتما حالا پدرش هم دارد با اتوبوس مسافرکشی می کند. این کار ثابت او بود. محمود عادت داشت به صدای در، وقتی ک همه در خانه خوابند جز مادر،عادت کرده بود به دستی که هر شب بر شانه اش کشیده می شد. به دیدار های شبانه عادت کرده بود.
پیر مرد نتوانست بغضش را پنهان کند، با همان صوت ورم کرده ماجرا را به محمود گفت.
صاحب ماشین را می شناخت، هیچ فکر نمی کرد چنین کاری کند، اما خجالت نکشید رفت تا اورا پیدا کند.
با نگاه حریصش به چشمان محمود چنگ می انداخت، جز "به تو چه" جوابی نداشت. اما محمود شرم بر پیشانی مرد انداخت و به اجبار پول و گواهینامه پیر مرد را گرفت.
محمود دیگر حاضر نبود چشمش به نگاه آن آشنای دور بیفتد...
 
 
                                                          سیده حامده کیایی